به یاد دارمش… آیا تو نیز آن را در قابی زرینکوب در خاطرت حفظ کردهای؟آن عصر، آخرین جمعهی تابستان بود؛ هنگامی که خورشید آرامآرام غروبی دلانگیز را رقم میزد.پائیز، گویی آن سال تقویمش را گم کرده بود، یا شاید ماشینش در راه خراب شده بود، و ناچار زودتر از موعد به شهر بازگشت، سفرش را نیمهکاره رها کرده بود.من بودم، تو بودی، و دستانی که در هم گره شده بودند. دیگر حاضران، باریکهی خندهی تو بودند و پرحرفیهای من؛ نگاه من و سیمای تو؛ قدمهای تو و شتابِ من.و آن مهمان ناخوانده — همان حاضرِ پنهان — آنجا بود، در میان ما… انتظارمان را میکشید: پایان
از آن پس، غروب بوی پایان و آن عطرِ مرکباتیات را میداد.هراسانم از آنسان که تمام واژههایی که تو را در قلبشان نگهداشتهام، در باد پخش شوند و مرا بر باد دهند..اگر از من نوشتهای نماند، اگر صدایم در سطرها خاموش شود وسرنوشت مرا از قلم به یادماندگان خیالت جا بیندازد…چه کسی به یاد میآورد که روزی… در میان تابستان و پاییز، کسی بود که تو را دوست میداشت؟تو نیز مرا فراموش خواهی کرد، این عاشقِ کوچکِ چشمانِ سیاهات، آن مجنونِ صدایت، و آن مشتاقِ حرفهایت را در گذشتهای مه گرفته رها میکنی، و از خاطرت محو میشوم…
اگر نوشتههایم، آخرین سنگرِ من در برابرِ فراموشی باشد،آیا تو در سپیدهدمِ روزِ نو، همچنان مرا به خاطر خواهی داشت؟آیا سوگند یاد خواهی کرد که نوشتههای این دلباختهی کوچک را،برِ معشوق خود نخوانی؟.. به آن سیهمویانت قسم، که در خیالِ من، هنگامِ نوشتن، هیچ جز فکرِ تو نبود؛آیا تو نیز، هر از چندگاهی، درِ خیالت را به رویِ یادِ من باز میکنی؟
مرا همچون مِهی، محو در خیالت نگاه دار؛ که گر تو مرا به یاد نیاوری، من میانِ از یادرفتگانِ تاریخ گم میشوم،و گویی وجودم در این جهان، جز نیستی، هیچ نبوده ام…
نظرات بازدیدکنندگان (0)