یه داستان که تقریبا ایده ی خودمه
خواستم کمی شیرین زبانی کنم. گفتم:«همه می گویند ساشا چه خوشگل و خوش قیافه است و خبر ندارند که به مادرش رفته است.» چشمان سبزش کمی برق زدند اما خواست پنهان کند که خوشحال شده و هنوز از دستم ناراحت است. ظرف ها را شستم خواستم بروم و پیشانی مادرم را ببوسم و از دلش در بیاورم اما مادر وارد آشپزخانه شد. به سمت من آمد و گفت: می دانی که چقدر دوست دارم و برایم مهم هستی. اما تو نباید یه همچین کاری بکنی! چرا در مدرسه ماندی و برای خود کلید نیاورده بودی؟ اگر بلایی به سرت بیاید من چه خاکی بر سرم بریزم؟ مگر من غیر از تو در این دنیا چه کسی را دارم؟ با لبخندی تلخ ادامه داد: می شود مراعات مادر خسته ات را بکنی؟
مادرم را بغل کردم و به او قول دادم که دیگر همچین کاری نخواهم کرد. گفتم: مادر امشب شام چه داریم؟ مادر گفت: من دارم با تو جدی صحبت میکنم و تو به فکر شام هستی!؟ فکر کنم این شکمو بودنت را صد درصد به پدرت رفتی. میخواستم بگویم: مادر چرا ازدواج نکردی اینگونه نیاز نبود کار کنی. اما گفتم ولش کن او همین الان هم ناراحت است کار را بدتر نکنم. فردا تعطیل بود. با مادرم صبحانه خوردیم. صندلی خالی پدرم مادرم را ناراحت میکرد. مادرم به سمت انباری رفت. یواشکی صندلی خاک گرفته را برداشتم.
مادرم رفت و عروسک روز تولدم را آورد. گفت:« عجیب است این عروسک سالم آمد اما پدرت نه!» لبخند میزد اما کنار چشمانش هیچ چروکی نداشت میخواست خودش را خوشحال نشان دهد اما از چشمانش معلوم بود چه حسی دارد.خیلی وقت بود آن عروسک را در نیاورده بودم که شلوارش پاره شده بود و موهایش نامرتب بود. گفتم:«دیگر از این عروسک خوشم نمیاد من که دیگر بچه نیستم» مادرم گفت:«بیخیال جدی که نمیگی؟» لبخند زدم و عروسک را گرفتم. به مادر گفتم : می شود بروم پیش لونا؟ مادر گفت:«باشه برو ولی ساعت ۹ کارت دارم.» گفتم:«باشه زود بر میگردم.» برام سوال شده بود با من چه کار دارد؟چرا الان نمی گوید؟
سارافون یاسی ام را با جوراب شلواری پوشیدم. مادرم با خنده گفت:«مگر میروی عروسی؟» گفتم:«چه عیبی دارد یکم تنوع داشته باشم؟» خداحافظی کردم و رفتم. خانه شان یک کوچه از خانه ما دور تر بود. در خانه شان را زدم. مادرش در را باز کرد. از قیافه اش نا رضایتی میبارید. سلام کرد. لونا گفت:«تولدت مبارک!» گفتم:«مرسی ولی مگر امروز تولدم است؟» لونا با خنده گفت:«مگر آدم تولدش را یادش میرود؟» چیزی را که پشتش قایم کرده بود نشان داد گفت:«نگی کادو ندادی!» تشکر کردم و جعبه را گرفتم. خواستم بازش کنم که گفت:«خونه بازش کن» گفتم:«باشه.» مادرش برایمان میوه آورد. یک سیب خوردم و تشکر کردم و بعد رفتم. ساعت های ۸ و ۴۵ بود که مادر را با یک کیک و ژله دیدم.
مادر با دیدن من تعجب کرد و گفت:«اینجا چه میکنی؟ مگر نگفتم ساعت ۹ بیا؟» گفتم:«چرا ژله و کیک گرفتین؟» مادرم کیک و ژله را در خانه گذاشت و محکم مرا به آغوش کشید. گفت:«تولدت مبارک! سال پیش یادم رفت اما امسال خواستم غافلگیرت کنم!» خیلی خوشحال شدم گفتم:«مرسی! ولی نیاز نبود زحمت بکشین! میدونم که کار دارین و سرتون شلوغه» مادر بودن سخت تر آن بود که فکر میکردم مخصوصا دست تنها. مانده ام در سر این دخترک چه میگذرد؟ چه میشد اگر میتوانستم ذهنش را بخوانم؟ یعنی چه چیزی آن را خوشحال میکند؟ چرا یواشکی در مدرسه ماند؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)