یه داستان که خودم نوشتم
ساعت ۵ و نیم بود که وقتی به خودم آمدم دیدم دارم گلبرگ های گل لاله ام را رنگ میکنم. از درس خسته شده بودم پس از کلاس بیرون آمدم. نزدیک در خروجی بودم که در یکی از کلاس ها تکان خورد و غژ غژ صدایش شنیده میشد. خواستم حواس خود را پرت کنم اما دیدم که در قفل است. وای! ناظم بعد رفتن در را قفل کرده بود! البته که چیزی ازش نمانده بود و قراضه و زنگ زده شده بود و با کوچک ترین تکانی میشکست. خواستم از پنجره برم که فهمیدم برای رفتن سمت پنجره باید از در غژ کنان رد میشدم! کمی دودل بودم. احساس لرز میکردم در را بشکنم؟ فکر فایده ای نداشت با بدو بدو از در رد شدم و سمت پنجره رفتم.
اول کیفم و بعد خودم را انداختم. خواستم حواس خودم را پرت کنم. صبح هوا سرد بود اما الان گرم است و مادر در این هوای گرم کاپشن دارد. فایده آنچنانی نداشت اما از احساس عجیبی که داشتم کاهید.اگر شکستن مچ را آسیب در نظر نگیریم چیزی نشد. به سمت خانه راه افتادم. تقریبا غروب شده بود و چراغ های شهر داشت روشن میشد. یکدفعه یکی از چراغ ها بعد از کمی چشمک زدن ترکید و خاموش شد. توجهی نکردم و سریع دور شدم کمی بعد آسمان پر از ابر های خاکستری شد با خود گفتم بهتر است هرچه زودتر بروم. ساعت های ۶ و پنج دقیقه بود که دم در خانه رسیدم و مادر نیامده بود!
نکند بلایی سرش آمده باشد! هزاران فکر جور واجور در سرم بود دلم هزاران جا رفت. درد و سرمای عجیبی قفسه سینه ام را فرا گرفته بود. تا ساعت ۶ و ربع منتظر ماندم. پس از آن خواستم برم سرکار مادرم تا ببینم دقیقا چه میکند. اگر مادرم یک شوهر داشت و ازدواج میکرد الان اینگونه نبود. هم خودش راحت بود هم من! در همین فکر و خیال بودم که زنی عجیب با کاپشن سیاه از کنارم رد شد با رد شدنش لرز عجیبی احساس کردم. در این هوا کاپشن داشت آخه چه کسی الان کاپشن میپوشد؟ کمی مشکوک بود. نکند سوسک، غژ غژ و تکان خوردن در، ترکیدن چراغ، نیامدن مادر و آن زن مشکوک به هم ربط داشتند؟
به سر کار مادر که رسیدم از همکارانش درموردش پرسیدم. آنها گفتند:« امروز کمی عصبی بود. او اینجا نیست و به طرف خانه رفته است. مادر زحمت کشی داری قدرش را بدان جمله آخر من را به فکر فرو برد. اما اگر رفته است چرا دم در خانه نبود؟ با ناامیدی و کمی ترس به سمت خانه رفتم. از دور آن زن عجیب را دیدم.او اینجا چه میکرد؟ نمیدانستم چه کنم. دل را زدم به دریا و به سمت آن زن رفتم تا از او بپرسم کیست. شاید مادرم پیش او باشد! وقتی رفتم به او سلام کنم دیدم مادرم با عصبانیت سرم داد کشید:«معلوم است کجایی؟ مگر نگفتم کلید ببر! نکند امروز هم در مدرسه مانده ای؟!! اگر کسی تو را میدزدید چه؟»
چشم های مادرم با اخم و عصبانیت به من نگاه میکردند. مادرم مهربان و دلسوز بود اما زبان تندی داشت. جواب دادم. البته جوابی نداشتم. کارم اشتباه بود. سرم را پایین انداختم و معذرت خواهی کردم.وارد خانه شدیم لباس هایمان را عوض کردیم. مشغول لباس پوشیدن بودم که چشمم افتاد به عکس تولد ۴ سالگی ام. زمانی که پدرم زنده بود. چقدر مادر جوان بود! عکس میخواستم قایم کنم که مادر سریع کنجکاو شد و عکس را نگاه کرد. بغض کرده بود اما نخواست نشان بدهد. میخواستم عکس را پس بدهد اما با اخم در جیبش گذاشت. هنوز از دست من ناراحت و عصبی بود.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)