یه داستان که توسط خودم نوشته شده بقیه بخونن و ایده بگیرن
اما من فقط ۴ سالم بود! چرا باید یه همچین چیی میشد؟. در روز تولد ۴ سالگی ام پدر و مادرم به من قول داده بودند که به خرید میرویم. من چشمم افتاد به عروسک فروشی.گفتم:« پدر! میشه یه عروسک بخریم؟ این جاست توی این مغازه.» پدر گفت:« باشه ولی کدوم؟» گفتم:« نمیدونم هر کدوم خوشگلتر باشه!» پدر گفت:« ای کلک! اما بهتر نیست اول یکم شیرینی بخریم؟» با هیجان گفتم:« آره بریم ژله دوست دارم!» عاشق ژله بودم. وارد مغازه شدیم یکم ژله برداشتم فروشنده با دیدن من لبخند موذیانه ای زد و سلام کرد. جوابش را ندادم و محل ندادم. خندید و از توی کشو عروسکی در آورد. چشمانش کمی عجیب بود ولی زیبا بود. پدر گفت:«چشمانش همرنگ چشمان دوستت فونت است!»
مادر با خنده و شوخی گفت:«تو به رنگ چشم دوست ساشا چیکار داری؟» من یکدفعه هول شدم و ژله از دستم افتاد و پخش زمین شد. مادر گفت:«چه کار میکنی؟» با ناراحتی گفتم:«ببخشید از دستم افتاد» مادر که ناراحتی من را دید گفت:«عیب ندارد من تمیز میکنم.» فروشنده گفت:«نه نمیخواد زحمت بکشید بچه است دیگر اتفاق بود خودم جمع میکنم.» مهربان به نظر می رسید اما من به او حس خوبی نداشتم و احساس کردم پدر به او چپ چپ نگاه میکرد پدر گفت:«جای پارک خلوت است من میروم ماشین را جابجا کنم، ساشا مگر نگفتی یک سارافون پسندیده ای؟ تا وقته برو با مادرت لباس ها را نگاه کن. تازه! نگاه کن پایین لباست پاره است!»
به شوخی این را گفت تا حواسم را پرت کند. هنگامی که میخواستیم از پدرم خبر بگیریم درد و سرمای عجیبی کل قفسه سینه ام را فرا گرفته بود. حس ششم خوبی داشتم و به پدرم رفته بودم. بعد از کمی راه رفتن فهمیدیم پدر جانش را در تصادف از داست داده است. باور نمیکردم چجوری مگر میشود؟ تنها کاری که می توانستم بکنم گریه بود کار دیگری از من بر نمی آمد من فقط ۴ سالم بود! دلم میخواست سارافون را آتش بزنم که فهمیدم عروسک در ماشین بود. نکند آن عروسک باعث این حادثه شده بود؟روز تولدم یکی از بدترین روز های عمرم شد از اون موقع هیچوقت تولدم را جشن نگرفتم.
من امروز ۱۶ ساله ام و از آن حادثه ۱۲ سال میگذرد. بعد از حادثه ناگوار خانمان را عوض کردیم. مادرم سعی میکرد هر وسیله یا چیز خاطره انگیزی از پدرم را قایم کند. حلقه اش، فیلم عروسی، عکس های قدیمی و.... من با مادرم تنها زندگی میکنم. مادرم هر روز از ساعت ۶ صبح تا ۵ و نیم عصر سر کار است و من تا ساعت ۴ و نیم مدرسه هستم. من تنها سرمایه مادرم هستم برای همین خوب درس میخوانم تا باعث افتخار مادرم بشوم. سه شنبه ها مادرم تا ساعت ۶ سرکار است و من هر روز باید کلید ببرم تا پشت در نمانم. امروز مادرم از سر کارش دیر به خانه می آمد.معمولا ساعت ۵ و نیم برمیگشت اما امروز تا ساعت ۶ سرکار می ماند.
مدرسه من ساعت ۴ ونیم تعطیل میشد پس تصمیم گرفتم تا آمدن مادر، در مدرسه بمانم و درس بخوانم. ساعت های ۴ و نیم بود که زنگ خورد. یکی از بچه های کلاس های پایینتر در کلاسش را بدجور باز کرد و در خراب شد و صدای گوش خراش غژ غژش شنیده شد.او آخرین نفر بعد من بود. اگر ناظم مرا می دید، قطعا گیر میداد برای همین قایم شدم. ناظم مرا ندید و برق مدرسه را خاموش کرد. وقتی مطمئن شدم او رفته است، دفتر و کتابم را در آوردم. سکوت عمیقی همه جارا فرا گرفته بود یک جای دنج برای درس خواندن! در همین حین متوجه شدم آستینم نخ کش شده و وقتی دستم را کمی جابجا کردم....یا خدا! این شاخک یک سوسک سیاه است! چگونه روی دست من آمده؟ دستم را با شدت تمام تکان دادم و نفهمیدم کجا رفت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هیچوقت توی تستچی از کسی اینطوری کپی نکن
قشنگ بود. ...فقط اینکه منم این داستان رو گذاشته بودم تو کانالم موضوع و حتی اسم آنی هم مال من بود . عروسک مو طلا .. د
تو فقط اسمش رو تغییر دادی . ازم اجازه بگیر قبلش
بخدا شرمنده ببخشید پاکش میکنم