چشمام ناخودآگاه رو هم رفت. دیگه رمقی نمونده بود. صدای بیروح دستگاهها تو گوشم بود که یهو محو شد و فقط تاریکی موند. بعد نمیدونم چقدر گذشت... شاید ساعتها، شاید فقط چند دقیقه. یه صدای خشن و آشنا منو از خواب کند: «بلند شو تارا، وقتشه.» چشمامو به زور باز کردم. نور سرد صبح افتاده بود رو صورتم. نیت بالای سرم ایستاده بود، با اون چشمای خاکستری یخزدهش. ناله کردم: «درد دارم... نمیتونم... بذار یه کم دیگه—» با اون صدای جدی و قطعی گفت: «باید بیای. الان. هیچ بهانهای پذیرفته نیست.» یه لحظه خواستم چیزی بگم، اما دیدم فایده نداره. دندونامو روی هم فشار دادم و دستم رو دادم بهش. نیت بازوم رو گرفت و عملاً منو از تخت بلند کرد. پاهم میلرزیدن. ولی اون سرسختتر از اونه که ملاحظه کنه. راه افتادیم سمت دالان فلزیِ مرکز آموزش. هر قدمم صدای فلز خشک میداد زیر پام، مثل صدای تقتق شمردن ثانیهها. درِ سنگینی باز شد. وقتی وارد شدیم، مری اونجا ایستاده بود — یونیفرم مرتب، موهای جمعشده، تفنگش به دیوار تکیه داده. همونطور که نیت وارد شد، مستقیم رو به مری گفت: «به این دختره یاد بده. از پایه.» مری فقط یه نگاه کوتاه کرد. بدون هیچ حرف اضافهای، رفت سمت میز فلزی، یه تفنگ مشکی براق برداشت و پرت کرد سمت من. تفنگ سنگین بود، وقتی گرفتمش بازوهام لرزید. مری گفت: «نگاهش کن، این ابزار جدیده. قراره باهاش زنده بمونی، نه قشنگش کنی.» با حرکاتی دقیق لوله رو چک کرد، بعد خشاب رو از روی میز برداشت و با یه ضربهی نرم جا زد. صدای «کلیک» فلز توی فضا پیچید. همهچی تمیز، حسابشده. نگاهم میخ شد روی دستاش. هیچ تردیدی توی حرکتش نبود. یه جایی ته دلم حسودیم شد؛ به اون اعتمادبهنفسی که من ازش جا مونده بودم. مری برگشت و تفنگ رو کشید بیرون. رو به روم ایستاد و دستی که خشاب توش بود دراز کرد سمتم: «حالا تو امتحان کن. با دقت.» نفسم رو حبس کردم. دستانم هنوز درد داشتن، ولی با دقت گرفتمش. انگشتام از سردی فلز بیحس شده بودن. خشاب رو نگاه کردم... زاویه، شیار… حرکات مری تو ذهنم تکرار شد. آروم، با دقت، فشار دادم تا جا افتاد. صدای همون «کلیک» اومد، ولی این بار از کار **من**. نگاه مری برای یه لحظه روی من موند — یه جور نگاه تأیید خاموش، شاید حتی یه ذره احترام. بعد سریع نگاهشو دزدید. نین که کنار در ایستاده بود، لبخند کمرنگی زد و گفت: «خوبه. ادامه بده، امروز طولانیه.» بعد رفت. در بسته شد و صداش توی سکوت پیچید. موندم و مری… و تفنگی که سنگینیش بیشتر از وزن خودش بود. مری جلو اومد و گفت: «نگهش دار، مثل یه ادامه از دستت. اگه ازش بترسی، اونم ازت فرمان نمیبره.» نفسم رو بیرون دادم. تفنگ رو بالا آوردم و توی آینه فلزی روبهرو، تصویر خودمو دیدم — با لباس تمرینی، چشمهای خسته، و اون وسیلهی سرد توی دستم. یه لحظه از خودم ترسیدم. تارا هادسون، دخترِ دنیای دیروز... حالا با یه تفنگ توی دست، زیر نظر مریای که دیگه نمیخنده. مری گفت: «بزن.» پرسیدم: «چی؟!» با همون لحن سرد گفت: «به هدف روبهرو. وسطش.» انگشت سبابهم روی ماشه رفت، دستم لرزید، اما شلیک کردم. صدای شلیک مثل صاعقه پیچید و بوی باروت پر کرد فضای سرد سالن رو. تیر به لبهی هدف خورد، نه وسطش. مری رفت جلو، نگاه کرد، لبشو گزید و گفت: «بد نیست. حداقل هدفو زدی.»
با صدای شلیک و بوی باروت، ذهنم همچنان درگیر اون تصویر متناقض بود. *«باورم نمیشه... این مریِ درسخونِ کتابخونهرو کی بود؟ همونی که موقع ناهار مینشست و با دقت ساندویچشو نصف میکرد تا یه تیکه اضافه بیاد برای کسی که پول نداره؟ اون چطور تونست انقدر عوض بشه؟»* ذهنم درگیر این سؤال بود که آیا این تغییر، انتخاب مری بود یا صرفاً یه واکنش اجباری به این دنیای جدید؟ آیا اون هم مثل من داره نقش بازی میکنه؟ ناگهان، صدای کر کننده و وحشتناکی تمام محوطه رو پر کرد؛ یه **زنگ خطر** اضطراری که قلب آدمو میلرزوند. از بلندگو صدایی ضبط شده و رسمی پخش شد، صدایی که لرز رو به جون همه انداخت: **«هشدار! هشدار! یک پرسنل نظامی سطح بالا فرار کرده است! تمام واحدها فوراً به حالت آمادهباش کامل درآیند! تکرار میشود: یک نظامی فرار کرده است!»** در همون لحظه، سکوت آموزشی سالن شکسته شد. مری که داشت با دقت تفنگش رو بازرسی میکرد، یهو ایستاد. صورتش از حالت جدی به حالت فوقمتمرکز تغییر کرد. «لعنتی!» مری زمزمه کرد، انگار از این وضعیت خشمگین بود. بدون اینکه منتظر بنده یا حتی توضیح بده، تفنگ رو محکم گرفت و به سمت در دوید. «مری، وایسا! چی شده؟» صداش توی دالان پیچید. *«من باید برم.»* این تنها فکری بود که به ذهنم رسید. نمیتونستم همینجا وایسم و منتظر بمونم. اگه این یه موقعیت جنگی واقعی باشه، تنها موندن توی این تأسیسات از هر کار دیگهای خطرناکتره. با تمام توانی که از بدنم باقی مونده بود، از جای خودم پریدم و پشت سر مری دویدم. درد پام موقع دویدن یه صدای خفیف تولید میکرد، اما صدای زنگ خطر و هجوم آدرنالین باعث شد درد رو نادیده بگیرم. از درهای سنگین عبور کردیم و وارد حیاط شدیم. **حیاط... دیگه حیاط نبود.** صدای فریاد، صدای شلیکهای پراکنده، و فریادهای نظامی که از هم میخواستن موضع بگیرن، فضا رو پر کرده بود. صدها پرسنل نظامی، با یونیفرمهای مختلف، در حال حرکت نامنظم و هیستریک بودن. بعضیها سعی میکردن یه خط دفاعی تشکیل بدن، بعضیهای دیگه آشکارا داشتن با هم درگیر میشدن. یک هرج و مرج کامل بود. «این... این دیگه چیه؟» زمزمه کردم. مری که یک قدم از من جلوتر بود، متوقف نشد. با قاطعیت تمام، مسیرش رو به سمت مرکز درگیری کج کرد. «دنبال من بیا! هرگز از تیمت جدا نشو!» مری مثل یه رعد از میان جمعیت نظامیهای مضطرب رد میشد. اونا سرشون پایین بود و دنبال دستور بودن، اما بین اونا، عدهای هم بودن که با سلاحهای آماده بودن. منم سعی کردم دنبالش برم، اما وسط اون همه هجوم و حرکت، خیلی زود از پشت سر مری جدا شدم. یهو خودم رو وسط یک گودال بزرگ از سربازها دیدم که هر کدوم یه جور داشتن علیه اون نظامی فراری یا علیه نظم موجود اعت◇راض میکردن. پاهام یخ زده بود، اما غریزه بهم میگفت باید حرکت کنم. نمیتونستم تماشاچی باشم. نفسی عمیق کشیدم، خشاب رو توی تفنگ محکم کردم— *کلیک*— و به سمت جایی که مری رفته بود، پیشروی کردم؛ با این نیت که از این آشوب زنده بیرون بیام و بفهمم این هرج و مرج دقیقا چی بوده. وارد جمعیت شدم، غرق در فریادهای جنگ.
صدای شلیکها حالا نزدیکتر و واقعیتر شده بود. برخورد گلولهها به اجسام سخت و افتادن اج◇ساد روی زمین، ریتم جدید و وح♧شتناکی به این درگیری داده بود. هر سقوط، یک پایان ناگهانی بود که قلبم رو به لرزه میانداخت. من وسط گرداب بودم، نمیدونستم به کی شلیک کنم یا از کی فرار کنم. همینطور که سعی میکردم از کنار یک نفر که تازه افتاده بود رد بشم، یک صدای خیلی ضعیف و آشنا، تقریباً زیر صدای شلیکها، به گوشم رسید: «تارا... بیا اینجا.» صدای **بانی** بود. یا حداقل فکر کردم که بانیه. غریزه و هر چیزی که از گذشته یادم مونده بود، به من گفت که این تنها امید من برای خروج از این موقعیته. با تمام توانم از مسیر اصلی درگیری فاصله گرفتم و دنبال منبع صدا خزیدم. پشت یک کانتینر بزرگ فلزی، سایههای آشنایی دیدم. «بانی؟ الینا؟» از پشت کانتینر بیرون اومدم و دیدم که بانی و الینا اونجا بودن. الینا چهرهای به شدت خشک و سرد داشت، بدون هیچ اثری از ترس یا نگرانی معمول؛ انگار که این هرج و مرج بیرون فقط یه جلسه تمرینی خیلی شلوغ باشه. «دیر کردی، تارا.» الینا با لحنی که انگار داشت در مورد آب و هوا صحبت میکرد، گفت. «وقت نداریم. وقت فراره.» بانی سرشو تکون داد، نگاهی به دیوار بتونی بلند اطراف حیاط انداخت و بلافاصله بدون هیچ کلمهای، به سمت دیوار رفت. اون چابکی و قدرت فیزیکیای که همیشه داشت، حالا با هدفی واضح ترکیب شده بود. با چند حرکت سریع و نفسگیر، خودش رو به بالای دیوار رسوند و اون بالا مستقر شد. «حالا نوبت توئه، تارا. سریع.» الینا به من اشاره کرد. من آماده شدم تا حرکت کنم، ولی هنوز پاهام از درد میلرزید و ترس درونم غلبه میکرد. در همون لحظه، سایهای بلند و آشنا درست بالای سرمون ظاهر شد. «کجا میرید خانومها؟» صدای **نین** بود. اون با اسلحهای که آماده شلیک بود، بالای دیوار ایستاده بود. نگاهش مستقیم به الینا بود، اما لوله تفنگ به سمت من و الینا نشونه رفته بود. «فکر کردین آموزش رو تموم کردیم؟» نیت با لحنی که انگار از یک شوخی بد خوشش اومده بود، پرسید. الینا سریعاً واکنش نشون داد. با یه حرکت برقآسا، تفنگ خودش رو از پشت کمرش بیرون کشید و به سمت نین نشونه رفت. بانی هم از اون بالا با وحشت به نین نگاه میکرد. «عقبنشینی کن نین! این نقشه نبود!» الینا فریاد زد. «نقشه تغییر کرده.» نیت به آرومی گفت. بدون هیچ مکثی، ماشه رو کشید. صدای شلیک گلوله همراه با صدای انفجار در هم آمیخت. گلوله از کنار سر الینا گذشت و به بدنه کانتینر پشت سر ما خورد. نین دوباره ماشه رو کشید. این بار، گلوله مستقیم به سمت من بود.
نین شلیک کرد. گلوله مستقیم میآمد سمتم. قبل از اینکه حتی پلک بزنم، الینا عین برق پرید جلو. **پِـرِت!** صدای خ◇فه خوردن گلوله به بدن الینا کل حیاط را قورت داد. الینا افتاد زمین. نین خندید. خندهاش از صدای شلیک هم بدتر بود. «آخی واسه دوستت فداکاری کردی.» همین که نین دوباره ماشه رو کشید، الینا که افتاده بود، با یک حرکت آخر، اسلحه خودش رو بالا آورد و شلیک کرد. **تِــق!** نین زد زیر خنده، دستشو گذاشت رو سی*نهاش و با ناباوری افتاد زمین. مُ♧رد. من زانو زدم کنار الینا. دنیا ریخت. شروع کردم به گریه کردن، صدای گریهام داشت خ□فهام میکرد. الینا نگام کرد. نگاهش دیگه هیچی توش نبود. با صدای خفه و سخت گفت: «اینو بده برادرم.» دستش لرزید و یک گردنبند رو پرت کرد کف دستم. بعد دیگه هیچ حرکتی نکرد. تمام شد. از بالای دیوار، بانی داد زد: «تارا! الینا چی شد؟» صداش بلنده، باید ساکتش کنم. «بانی! ساکت شو! نیت افتاد، ولی الان ممکنه بقیه بفهمن. بیا پایین! سریع!» نمیتونم اینجا بمونم. گردنبند رو محکم فشار دادم تو مشتم. باید برم.
حیاط پر بود از ج○سد. نین اون پایین بود، الینا این پایینتر. دیگه جایی برای موندن نبود. صدای پا از دور میومد، احتمالاً بقیه گروه نین یا نیروهای کمکی. «بانی، سریع! الان وقت گریه نیست!» با دستم به بانی اشاره کردم که بیاد پایین. وقتی رسید، عین فنر از رو شونهاش گرفتم و با هم پریدیم رو دیوار. دیوار اون طرف بلندتر بود، اما بانی قبلاً روش کار کرده بود. بدون حرف، خودمون رو ول کردیم پایین. زمین بیابون بود؛ سخت و پر از سنگ ریزه. صدای برخورد کف کفشهای نظامیمون به سنگها بلند بود، اما صدای موتور یا فریاد بلندتری نشنیدیم. تا از دیوارهای حیاط دور شدیم، هر دو ایستادیم و نفس نفس زدیم. گردنبند الینا رو از دستم درآوردم و محکم چسبوندم به س♧ینه، بعد پرتش کردم تو جیب داخلی کاپشنم. بانی که هنوز لباس نظامی تنش بود، پرسید: «حالا کجا بریم تارا؟ این بیابون که ته نداره.» «میریم سمت شهر. حداقل باید یه ماشینی پیدا کنیم که باهاش بریم. دور شیم از اینجا.» بانی به لباسهای خاکی و نظامیاش نگاه کرد که الان کاملاً پاره و کثیف شده بود. «این لباسا... اگه تا شهر بریم با این وضع، زود گیر میافتیم. همه میفهمن چی بودیم.» «آره، خودمم همینو میگم. وقتی رسیدیم شهر، اولین کارمون همینه: لباس عوض کردن. باید یه جایی پیدا کنیم که بتونیم لباس قرض بگیریم یا بدزد☆یم.» تارا به اطراف نگاه کرد. ساعت حدوداً غروب بود، سایهها بلند شده بودند. بیابان لایتناهی بود و هر لحظه ممکن بود با یه ماشین گشتی مواجه بشن.
روز و شب گم شده بود؛ فقط گرمای بیابون، گرد و خاک و طعم فلز روی زبونم. خورشید بالا میرفت و سقوط میکرد، ولی ما هنوز راه میرفتیم—بی هدف، در جستوجوی چیزی که بهش میگفتیم "شهر". گاهی بانی حرف میزد، ولی من نصف حرفاشو نمیشنیدم. ذهنم، پشت پلکهام، هنوز پر از تصویر امروز بود... الینا روی زمین، و صدای آخرین نفسش. باد خشک و سوزدار از سمت شرق میاومد. لبهام ترک خورده بود. دستم رو بالا آوردم تا عرق پیشونیمو پاک کنم، که یه سوزش عجیبی حس کردم. اول فکر کردم نور خورشیده یا شاید خاک بیابون افتاده روی زخمم، اما وقتی آستینم رو بالا زدم... قلبم یه لحظه از تپیدن ایستاد. خط تیرهای از کنار بخیههام شروع شده بود—همون زخمی که چند روز پیش اون جهشیافته بهم زده بود. پوست دورش سیاه، براق و متورم شده بود، و چیزی زیرش تکون میخورد، مثل مایع یا ریشهای زنده. یه لحظه بوی فلز سوخته توی هوا پیچید و سلولهام انگار شروع کرده بودن به لرزیدن. «تارا؟ چیه؟» بانی از پشت سرم اومد و روی شونهم زد. من فقط نگاش کردم، لبهام لرزید. «فکر کنم...» گلوم خشک شد، ولی بالاخره گفتم: «فکر کنم منم دارم مثل الینا میشم.» چشمهای بانی گشاد شد. سریع اومد جلو و مچ دستمو گرفت. وقتی سیاهی رو دید، نفسش برید. «نه...». دستشو عقب کشید، اما چشم از زخم برنداشت. «این دقیقاً مثلِ زخم اونِه... دقیقاً...» «میدونم.» نفسهام بریده بریده شدن. پوست اطراف زخم داغ بود، ولی سیاهی سرد. یه تضاد عجیبی که از درونم پخش میشد. بانی به اطراف نگاه کرد، انگار دنبال راهحل میگشت ولی چیزی نبود. فقط شن، شن، و آسمون پر از گرد. من با صدای پایین گفتم: «بانی. اون جهشیافته که منو زد... چطوری زنده موندم؟ شاید بدنم داره مقاومت میکنه... یا داره تسلیم میشه.» بانی با چشمای پر از اشک گفت: «تارا، نباید بذاریم این تمومت کنه. شاید تو فرق داری—شاید بشه کاری کرد.» لبخند زدم، ولی حسش نکردم. صدام برید. درد مچم شدیدتر شد. حس کردم سیاهی داره از رگهام میره بالا، آروم ولی مطمئن. به سختی بلند شدم، گرد و خاک پاک کردم و گفتم: «باید بریم شهر. شاید اونجا یه آزمایشگاه یا یه دکتری باشه که چیزی بفهمه. تا اون موقع... من هنوز تارام. اگه چیزیم شدم... فقط یادت نره چی بودم.» بانی سرش رو پایین انداخت. دیگه چیزی نگفت. باد دوباره شروع کرد به زوزه کشیدن، خورشید پشت تپههای شن پایین میرفت و رنگ آسمون نارنجیِ خون گرفته بود. من آستینم رو پایین کشیدم و راه افتادم؛ ولی اون سیاهی زیر پوست هنوز حرکت میکرد... درست مثل نفس کشیدن یه موجود زنده.
بیابون ساکت بود، فقط صدای باد و قدمهامون روی شن. خستگی مثل سرب رو استخونهام سنگینی میکرد، ولی باید میرفتیم؛ چون عقب، فقط م□رگه… یه نقطه سیاه اون دور دیدیم ــ مثل چیزی که خورشید رو منعکس کنه. اول فکر کردیم سرابه، اما یه غرش ضعیف از دور اومد: صدای موتور. بانی گفت: «یه ماشین…! تارا، یه ماشین!» من نیمخیز شدم و چشمهام رو تنگ کردم. یه وانت خاکی نزدیک میشد، آرمش محو بود ولی رنگ نظامی داشت. قلبم شروع کرد به تند زدن. ماشین دقیقاً کنار جاده خاکی وایساد. چهار نفر ازش بیرون اومدن: دو دختر، دو پسر. گرد و خاک دور پاهاشون چرخید. همه تفنگ داشتن — تمیز، صیقلی، و آماده. یکیشون داد زد: «هی! شما کیاید؟!» نوک تفنگها همه سمت ما بود. منی که سه روزه نخوابیده بودم، هنوز تونستم صدام رو کنترل کنم. دستهامو بالا بردم و گفتم: «من... من تارا هادسونم. اینم دوستم، بانی.» یه دختر قدبلند با موهای جمعکرده از بینشون جلو اومد. نگاهی زیر و رو به ما کرد، از کفشهامون تا صورت خاکیمون. بعد نگاهش رفت روی مچ دستم. من سعی کردم آستینم رو بکشم پایین، ولی اون دقیقاً همون لحظه گفت: «صبر کن... اون چیه روی دستت؟» نفس بانی برید. من گفتم: «هیچی نیست، فقط یه زخمه. یه زخم عادی.» اما اون دختر چشمهاش باریک شد. با یه قدم نزدیکتر گفت: «نه، اون زخم معمولی نیست. من همچین چیزی رو دیدم... تو جهشیافتهای؟» ساکت شدم. همهشون آماده شلیک بودن. لوله تفنگ پسر سمت راستی مستقیم رو سینهم نشونه رفته بود. بانی یه قدم اومد جلو و گفت: «نه! اون فقط زخمی شده، باور کنید! ما فقط... فقط میخواستیم بریم شهر!» دختره یه لحظه مکث کرد. نگاهش از من به بانی، بعد دوباره به دستم برگشت. «میخواید برید شهر؟ برای چی؟» من با صدای خسته ولی محکم گفتم: «فقط میخوایم یه ماشین، یه مسیر، یه جایی برای قایم شدن پیدا کنیم. از اردوگاه نظامی فرار کردیم... اگه به کسی نگید.» سکوت افتاد. صدای باد بین ما پیچید. دو نفر عقب ماشین با هم پچپچ کردن، این یکی که جلو بود ــ همون دختر ــ چند لحظه زل زد توی چشمهام. انگار داشت تصمیم میگرفت منو دشمن بدونه یا نه. بعد آروم تفنگش رو پایین آورد. «اگه از اردوگاه فرار کردید، پس شما مثل ما هستید.» من و بانی جا خوردیم. یکی از پسرها در وانت رو باز کرد و گفت: «بیاید بالا. قبل از اینکه نگهبانا یا جهشیافتهها برسند. ما هم داریم میریم شهر، ولی اون شهری که دنبالشید... همون نیست که فکر میکنید.» من نگاهی به بانی انداختم، بعد دوباره به زخم سیاه رو دستم. چیزی توی دلم گفت بهشون اعتماد نکنم... اما اون وانت، تنها فرصتی بود که داشتیم. رفتم سمت ماشین، درو باز کردم. همینکه پامو گذاشتم داخل، دختر قدبلند زیر لب گفت: «فقط حواست باشه، تارا هادسون....»
ماشین ایستاد. هوا عوض شد. بوی بیابون رفت و جاشو بوی دود و آهن گرفت. وقتی در وانت باز شد، حس کردم یه خط نامرئی از امنیت قطع شد. اون دختره برگشت سمت ما، تفنگش هنوز کنار پاش بود، آماده و سرد. گفت مسیرشون جدا میشه. فقط سرم رو تکون دادم. نمیتونستم چیزی بگم. لبهام خشک بودن. من و بانی پیاده شدیم. وانت دور شد، صدای چرخهاش بین صدای مردمی که فریاد میزدن، گم شد. شهر روبهرومون مثل یه هیولا حرکت میکرد — زنده، شلوغ، پر از رنگ و بوی آشنا ولی غریبه. دستم هنوز تیر میکشید، سیاهی زیر پوست مثل رگههای جوهر بالا میرفت. «باید لباس عوض کنیم،» به بانی گفتم. نمیخواستم کسی یونیفرممونو ببینه. بانی گفت: «آره، اگه کسی بفهمه از اردوگاهیم، کارمون تمومه.» چند قدم جلوتر یه ماشین دیدم، کنار یه مغازهی میوهفروشی. شیشهاش باز بود، صاحبش داخل مغازه. یه لحظه به بانی نگاه کردم؛ اونم گفت هیچکس نمیبینده. نفس گرفتم، رفتم جلو. صدای قلبم با صدای دور موتورهایی که رد میشدن قاطی شده بود. در رو به آرومی باز کردم. یه کوله افتاده بود روی صندلی. دستم لرزید وقتی گرفتمش. داخلش چند تا لباس، یه بطری آب و یه دفتر یادداشت بود. بوی آدمهای معمولی میداد... چیزهایی که مدتهاست ازمون گرفتن. کوله رو برداشتم، بعد چشمم افتاد به صندوق پر از میوه و سبزیجات تازه. سیبهای براق، چند گوجه، و یه دسته سبزی مرطوب. خندیدم. شاید از خستگی بود، شاید از دیوونگیِ زندن بودن. همه رو گذاشتیم توی کوله و سریع دور شدیم. بانی زمزمه کرد: «اگه اینجوری پیش بریم، شب توی زندونیم.» من فقط گفتم: «تا زندون نریم، یعنی هنوز زندهایم.» جمعیت بیشتر میشد. صدای چرخدستیها، خندهها، آژیرهای دور. آدمها، بیخیالِ مرگ و بیابون، انگار جهانی که من ازش اومده بودم برای اونها وجود نداشت. ولی من... من حسش میکردم. حس میکردم چیزی توی بدنم داره بیدار میشه. گرما از مچهام پخش شد به بازو. صدای نبضم تو گوشم کوبید. یه لحظه سکون — بعد یه زمزمه، آروم، درست کنار گوشم، ولی از درون: «تارا... برنگردی. حالا که شروع کردی، بخشی از ما شدی.» یخ کردم. چنان واضح بود که حس کردم کسی پشت سرمه. سریع چرخیدم — کسی نبود. فقط یه پسر بچه که داشت با چرخ کوچکش رد میشد. بانی گفت: «چی شد؟» گفتم: «هیچی... صدای باد.» ولی میدونستم باد نبود. احساس میکردم چیزی زیر پوستم حرکت میکنه، مثل ریشههای تاریک. سیاهی داره بالا میره. شاید دارم همون چیزی میشم که تا دیروز ازش میترسیدم. ولی هنوز امید دارم... هنوز فکر میکنم اون "شهر" جایی داره که درمان رو نگه داشته؛ یه گوشه، یه آزمایشگاه، یه نفر که بفهمه این چیه. نفس عمیق کشیدم و به بانی گفتم: «بریم سمت پایین شهر. اونجا شاید کمتر پیدامون کنن.» و راه افتادیم بین صدای جمعیت، بدون اینکه کسی بدونه یکی از ما شاید دیگه انسان نیست.
صدای قدمهامون روی آسفالت خرد شدهی خیابونهای اصلی گم شد. پایین شهر یه چیز دیگه بود؛ سنگینتر، تاریکتر. سایهها بلندتر بودن و ساختمونها انگار روی هم خوابیده بودن. اینجا دیگه خبری از جنبوجوش سطحی نبود، فقط سکوت آلوده و بوی نم و فاضلاب. بانی به یه ساختمون نیمهویران اشاره کرد که یه زمانی شاید یه فروشگاه بزرگ بوده. پنجرههاش دهن باز کرده بودن، شیشهها ریخته بودن روی زمین. اما نکته جالب، یه لامپ کمنور بود که از زیرزمین سوسو میزد. «اینجا خوبه،» گفتم و اسلحهی پلاستیکی که از اون وانت برداشتیم رو محکمتر چسبیدم. «حداقل یه سقف داره.» داخل شدیم. بوی کپک و غبار بود، ولی یه چیز دیگه هم بود: برق. یه تلویزیون قدیمی، از اون مدلهای پهن، روی زمین افتاده بود و با یه باتری بزرگ کار میکرد. تصویرش با نویز همراه بود، اما یه سری نمادها و اعداد رو تکرار میکرد. «بیا اینجا،» گفتم و کولهپشتی رو انداختم زمین. زمان تعویض لباس بود. اول، میخواستم اون یونیفرم کثیف رو از تنم بکنم. دستم رو کشیدم روی بازوم، جایی که سیاهی داشت پیشروی میکرد. حس میکردم پوست داره کشیده میشه. سریعترین لباسها رو از کوله بیرون کشیدم. یه زیرپوش سفید کهنه رو تنم کردم. حس پارچهی نرم، حتی اگر کهنه بود، آرومم میکرد. بعد یه تیشرت صورتی رنگ و رو رفته. رنگش مسخره بود، ولی حداقل یه رنگ بود، نه خاکستریِ نظامی. روش یه هودی گشاد که بوی دود میداد پوشیدم. در آخر، کلاه بیسبال مشکی رو محکم روی سرم گذاشتم، طوری که سایهاش روی صورتم بیفته و اگه کسی بخواد به دستم نگاه کنه، مجبور باشه اول چشمهام رو ببینه. کفشها، کتونیهای رنگ و رو رفته، راحت بودن. بانی هم مشغول شد. اون یه تیشرت ارتشی تیره و شلوار جین برداشت. ما باید یکی میشدیم با این شهر، یه سایه. وقتی لباس عوض شدیم، هر دو یکم راحتتر بودیم. من نشستم جلوی تلویزیون و سعی کردم بفهمم چی داره پخش میکنه. نویز بود، ولی بین نویزها، یه صدای ضعیف پخش میشد. یه صدای رادیویی که انگار از یه جای دور میاومد. «تارا، بیا اینجا ببین.» بانی با احتیاط به پشت تلویزیون اشاره کرد. پشت دستگاه، یه سری سیمکشی جدید و عجیب وصل شده بود. یه مدار دستساز برای تقویت سیگنال. این فقط یه خرابه نبود؛ یه ایستگاه موقت بود. مانیتور تلویزیون ناگهان تغییر کرد. نویزها کنار رفتن و یه تصویر سیاه و سفید از یه مرد با لباس رسمی ظاهر شد. پیر بود، با عینکی که نور رو منعکس میکرد. مرد شروع به حرف زدن کرد، صدایش واضحتر از هر چیزی بود. **«...تکرار میکنم. هر کس پیام منو میشنوه، این آخرین فرصت برای اتحاد ماست. پناهگاه اصلی، زیر پایههای پل هفتم، محلهی قدیمی، امن است. تیمهای پاکسازی در حال گسترش محدودهشون هستن و جستجوی جهشیافتهها به مناطق شهری کشیده شده...»** قلبم یخ زد. پل هفتم. این دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتیم. یه نقشه، یه امید. «بانی،» گفتم و به تصویر مرد اشاره کردم. «ما باید بریم اونجا.» بانی نزدیکتر اومد و به صفحه خیره شد. «تیمهای پاکسازی... یعنی همون شکارچیها؟» «احتمالاً،» جواب دادم، اما سیاهی دستم داشت داغتر میشد، انگار که این پیام مستقیم برای *من* بود. «ولی این مرد یه چیزی داره که ما لازم داریم: پناهگاه. این پل باید کلید باشه.»
من و بانی توی اون سوراخ تاریک، کنار اون تلویزیون بیصدا نشستیم. اون پیام امیدبخش محو شده بود، ولی حس نیاز به بقا هنوز قوی بود. سرم رو تکیه دادم به دیوار سرد و مرطوب. دستم رو گذاشتم روی اون کولهپشتی که حالا تقریباً خالی بود. اون نعمتهای کوچیک، همون میوهها و سبزیجاتی که از اون ماشین دزدیده بودیم، حکم طلا رو داشتن. «باید بخوریم،» گفتم و اولین خیار رو بیرون کشیدم. رنگ سبز سیرش زیر نور ضعیف تلویزیون انگار یه چیز مقدس بود. با لذتی که مدتها بود فراموش کرده بودم، شروع کردیم. خیار اول تموم شد، بعد گوجههای کوچیک و آبدار. شیرینی سیبها زیر دندونها حس عجیبی داشت، مثل یه خاطرهی دور از یه زندگی عادی. سبزیجات رو با دقت جویدیم، انگار هر لقمه، انرژی لازم برای یه روز دیگه رو بهمون میداد. آخر سر، چند تیکه موز باقی مونده بود. وقتی آخرین تکه میوه تموم شد و فقط کاغذهای نازک و پوستها توی کیسه موند، یه حس عجیب بهم دست داد. نه ترس، نه امید، فقط رضایت عمیق و لحظهای. چشمهام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم، بوی خاک و میوهی تازه توی ریههام مخلوط شد. توی اون لحظه، هیچ شکارچیای نبود، هیچ جهشی در کار نبود، فقط من و بانی و این آسایش موقت. آروم زمزمه کردم، انگار که خدایی وجود داره که در این ویرانهها هنوز هم میشنوه: «پروردگارا، شکر میکنم برای این نعمتها. شکر میکنم برای این لحظهی آرامش. شکر میکنم که هنوز میتونیم زنده بمونیم.» بانی کنارم بود، سرش پایین بود و داشت کفشهاش رو تمیز میکرد. آروم گفت: «این سکوت... خیلی ترسناکه، تارا. انگار همه منتظرن.» «منتظر چی؟» پرسیدم، صدایم هنوز خسته بود. «منتظر اینکه ما اشتباه کنیم. منتظر اینکه این نور لعنتی تلویزیون رو کسی ببینه.» به صفحه نگاه کردم. نویزها دوباره داشتند قویتر میشدن. اون پیام احتمالاً از یه فرستندهی ضعیف بود که فقط برای چند دقیقه روشن میشد. بلند شدم. لباس صورتی و شلوار مام گشادم، حالا کاملاً با فضای زیرزمینی هماهنگ بود. من یه شهروند جدید بودم، یه بازمانده با یه راز سیاه زیر پوست. «بانى، ما یه هدف داریم: پل هفتم. اون مرد یه اسم گفت. باید تا شب اونجا باشیم.» به کیف خالی اشاره کردم. «وسایلمون کم شده، باید محتاطتر باشیم. از این زیرزمین خارج میشیم و از مسیرهای تنگ و سایهها حرکت میکنیم. اگه کسی رو دیدیم، ما یه زوج گمشدهی معمولی هستیم، نه فراری.» دست بانی رو گرفتم. اینجا دیگه جایی برای استراحت نبود. بقا نیاز به حرکت داشت. «آمادهای؟» بانی برگشت و لبخند زد، لبخندی که کمی از لبخندهای قدیم رو داشت. «آمادهام. تا جایی که بتونیم، فرار میکنیم.» از میان تکههای شکسته سقف، به آسمان خاکستری نگاه کردم و قدم به دنیای بیرون گذاشتم، با شکمی پر از میوههای دزدیده شده و یه جهش که منتظر فرصت بود تا خودش رو نشون بده.
بدون هیچ سرو صدایی رسیدمپل هفتم که اون صدای محکم از پشت سرمون اومد: **«تارا و بانی!»** یهو برگشتیم. اون دختره بود. همون که صبح توی وانت بود. ولی این بار با یه کت نظامی و یه تفنگ آویزون، یه فرق اساسی با صبح داشت. بانی کنارم خشکش زده بود. «خوشحالم که دوباره میبینمتون،» گفتم، سعی کردم لبخند بزنم ولی فکر کنم بیشتر شبیه یه تشنج شد. اون اخم کرد. «اینجا داریم **پاکسازی میکنیم**، یعنی **جهشیافتهها رو شکار میکنیم**.» یه لحظه یخ زدم. *جهشیافتهها.* «جدی؟» پرسیدم. «شما اینجا چیکار میکنید؟» «سؤال مهمتر اینه، شما اینجا چیکار میکنید؟» پرسید. به بانی نگاه کردم. وقت دروغ بود. «ما دنبال جا خوابیم. پیدا کردیم. چند روز اینجا میمونیم و بعد میریم.» دختره یه قدم جلو اومد، انگار داشت سایزمون رو میگرفت. «جا خواب؟ توی مرکز عملیات؟» اون به دو نفر پشت سرش اشاره کرد. «اینجا امنترین جا برای شکار کردن جهشیافتههاست، نه پناه گرفتن ازشون.» من باید قضیه اون پیام رو میبستم. اگه اون مردی که توی رادیو بود واقعاً این دختره رو میشناخت، اوضاع خیلی بد بود. «ما چیزی از بیرون نیاوردیم،» گفتم. «فقط گرسنهمون بود. یه کم سبزیجات پیدا کردیم، تموم شد.» دختره آروم خندید. یه خنده کوتاه و خشن. «ببین، من اسمم رو نمیگم، اما تو یه پیامی رو شنیدی که نباید میشنیدی. اون صدای لعنتی که توی شهر پخش شد، اون از طرف ما نیست. اون یه تلهست.» اون دو نفر پشت سرش آروم حرکت کردن و یه جورایی ما رو به سمت یکی از ستونهای بزرگ پل هل دادن. «من میدونم دنبال چی هستی، تارا،» ادامه داد. لحنش حالا دیگه تیز نبود، بیشتر شبیه یه معلم سختگیر بود. «میدونم که چیزی درونته. اون صدای لعنتی رادیویی روی تو اثر گذاشته، وگرنه انقدر شجاع نبودی بیای این طرفا.» دستم ناخودآگاه رفت روی شکمم، جایی که اون حس گرم و عجیب همیشه بود. «من نمیدونم داری چی میگی،» قاطعانه گفتم. دختره یه دفترچه و یه خودکار از جیب تاکتیکیاش درآورد و پرت کرد جلوی پاهام. «بنویس. از لحظهای که از اون خونه متروکه اومدین بیرون تا الان، هر چیزی که دیدین، هر صدایی، هر حرکتی. هر کدوم از شما. اگه چیزی رو جا بندازی، یا یه کلمه دروغ بگی، من خودم با اون چیزی که درونته طرف میشم، فهمیدی؟» اون به دو نفر کنارش اشاره کرد. «این دو نفر هم اینجا موندگارن تا مطمئن بشن فرار نمیکنید.»
سرم رو پایین انداختم و دفترچه رو برداشتم. بانی کنارم نشست، دستش رو آروم روی زانوم گذاشت. «باشه،» گفتم و شروع کردم به نوشتن یه داستان ساختگی که از صد در صد دروغ تشکیل شده بود. سعی کردم جزئیات خستهکنندهای بنویسم: مسیرهای فرعی که هرگز نرفته بودیم، پناهگاههای توهمی توی ایستگاههای متروکه، و اینکه چطور از ترس صدای یه سگ، قایم شدیم. همه چیز رو طوری نوشتم که کاملاً معمولی و غیرمفید به نظر بیاد. تقریباً ده دقیقه بعد، دفترچه رو بستم و با احتیاط به سمت اون دختره هل دادم. «این خلاصهی دو روز گذشته ماست. هیچی غیر از این ندیدیم. قسم میخورم.» اون دفترچه رو برداشت، نگاهی به خطخوطی من انداخت. یه نگاه گذرا، نه دقیق. انگار دنبال یه چیز خاصی میگشت که توی لیست ما نباشه. «مطمئن نیستم این چیزایی که نوشتید واقعیه یا نه،» گفت، صدای سردی داشت. «اما در حال حاضر، وقت ندارم که هر کدوم از این ایستگاهها رو برم چک کنم.» «خواهش میکنم،» سریع پریدم وسط حرفش. بغض ساختگی رو قورت دادم. «همین امشب فقط بذار اینجا بخوابیم. ما خستهایم، واقعاً خستهایم. باور کن فردا صبح که خورشید بزنه، ما رفتیم دنبال راهمون. دیگه نه این پل، نه این منطقه رو نمیبینیم.» بانی هم با چشمهای مظلومی بهش نگاه کرد. اون دختره یه مکث طولانی کرد. یه نگاه عمیق به من انداخت، بعد به بانی، و در نهایت به اطراف نگاه کرد، انگار داشت میزان خطر رو میسنجید. «باشه،» بالاخره گفت. صدایش کمی نرمتر شد، شاید به خاطر خستگی ما، یا شاید فقط برای بازی دادن. «ولی صبح که میآم، باید رفته باشین. **ساعت هفت صبح**. اگه یه دقیقه دیرتر پیداتون کنم، یا حتی یه ردپا از شما ببینم، هر دوی شما رو میگیرم و میبرم برای بازجویی.» «ممنون،» نفس عمیقی کشیدم. «ممنون.» اون فقط سر تکون داد و برگشت به سمت مردهاش که هنوز محکم کنار هم ایستاده بودن. اون سه نفر، ساکت و بیحرکت، مثل مجسمههای نگهبان کنار تیرهای بتنی پل نشستن. ما همون گوشهی تاریک، زیر یه لایهی بزرگ از ورقهای فلزی زنگزده، نشستیم. بانی نزدیکم جمع شد. هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. هر دو میدونستیم این یه آتشبس شکننده است. تنها کاری که میتونستیم بکنیم، این بود که یک شب دووم بیاریم. ساعتها گذشت. صدای سکوت شب توی سازهی پل میپیچید. بانی همونجا کنارم خوابید، خوابش سنگین بود. من اما نمیتونستم بخوابم. هر صدای جیرجیر فلز یا چکیدن آب من رو میپروند. منتظر موندم. منتظر طلوع خورشید. وقتی اولین پرتوهای خاکستری رنگ از شکافهای پل به داخل افتاد، انگار یه زنگ خطر خاموش توی سرم به صدا دراومد. ساعت هفت دقیقاً باید میرسید. آروم بانی رو بیدار کردم. «پاشو. وقتشه.» وسایلمون رو جمع کردیم. فقط دو تا کوله پشتی سبک. هیچ ردپایی از خودمون باقی نذاشتیم. وقتی آماده شدیم، نور کاملاً روشن شده بود و سایهها کوتاه. برگشتیم به جایی که اون سه نفر منتظر بودن. دختره ایستاده بود، ساعت مچی بزرگی دستش بود. «هفت شده،» گفت و نگاهی به ما کرد. «راه بیفتین.» ما بدون هیچ حرف دیگهای، از زیر پل هفتم خارج شدیم و به سمت نقطهی مخالف حرکت کردیم. تند میرفتیم، اما نه اونقدر تند که یه تعقیبکننده به نظر بیاد. فقط به سرعت حرکت میکردیم تا از منطقهی پاکسازی دور بشیم.
ما بدون هیچ حرف دیگهای، از زیر پل هفتم خارج شدیم و به سمت نقطهی مخالف حرکت کردیم. تند میرفتیم، اما نه اونقدر تند که یه تعقیبکننده به نظر بیاد. فقط به سرعت حرکت میکردیم تا از منطقهی پاکسازی دور بشیم. وقتی نیم کیلومتر از پل دور شدیم و به یه خیابون اصلی متروکه رسیدیم، بانی بالاخره جرئت کرد حرف بزنه. «فکر کنم باور نکرد. تارا، اون نگاهش...» «مهم نیست،» حرفش رو قطع کردم. «مهم اینه که الان بیرونیم. اون دختره یه جورایی دنبال یه نفر خاص بود، نه ما. ما فقط گیر یه سری کاغذ بودیم که اون میخواست.» همون لحظه، یه صدای خیلی ضعیف، اما آشنا، از یه رادیوی دستی توی یه ساختمون نیمهویران نزدیکمون شنیدم. یه صدای خشدار که انگار داشت با فاصله کم ارتباط برقرار میکرد. **«...ورودی پل هفتم خلوت شد. مسیر باز شد...»** این صدای سایه بود. پیام رادیویی یه تله بوده یا اونها فقط همزمان کارشون اونجا بوده؟ «اونا رفتن،» گفتم. «اما سایه اومده بود اینجا. شاید اون دقیقاً دنبال سایه بود و ما رو صرفاً یه مزاحم بیضرر تشخیص داد.» به بانی نگاه کردم. «حالا باید بریم سمت شمال شرقی. میخوام ببینم اون صدای رادیو دقیقاً از کجا میاد. اگه اون داره تله میذاره، باید بفهمیم کی داره باهاش حرف میزنه.»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
قشنگ بود. منم رمان مینویسم. مینی رمانم دوتا پارت فعلا ازش گشتم لطفا ازش حمایت کنید🌷
بهتریننن
مرسی💚
خواهش می کنم
خیلی عالیهه
مرسی عزیزم🎀
خواهش میکنم گلم
داستان قشنگی بود
هنوز که ادامه داره کلی بدبختی میکشه شخصیت اول