قسمت بیست و چهارم فصل سوم...
همان گونه که سبد خریدها در دست گرفته بود و با چشم قفسه ها را بررسی می کرد تا اقلام مورد نیازش را خریداری کند، صدای تلوزیون که خبر پخش می کرد توجهش را به خود جلب کرد. کالای مورد نیازش را برداشت و به پیش فروشنده برای حساب کردن آن رفت. در همین حین که فروشنده خرید ها را حساب می کرد به خبر درحال پخش نگاه می کرد. جدا از خبر جنگ و درگیری در خاورمیانه(جنگ ایران و اسرائیل نیست) با خبر کنفرانس اجتماعی در جلوی شرکتی که جک اداره می کرد برای دو روز دیگر مواجه شد. حالا به یاد حرف های جک که درحال صحبت با تلفن بود افتاد. هنوز مدرکی بر علیه جک در اختیار نداشت. امیدوار بود که در نقشه فرداشب اش به چیزی دست بیابد که کمک کننده و آشکار کننده جنایت پنهان او باشد. پول خرید ها را که حساب کرد با کیسه پلاستیکی خرید ها به خانه اش برگشت. یک بسته نودل را پخت و میل کرد.
پس از آن با لباس ورزشی و ساک از خانه بیرون زد تا کمی در باشگاه ورزشی تمرین کند. خراب شدن کیسه بوکسش دردسری بود که باید حالا آن را تحمل می کرد تا هنگامی که پول خرید یک جدید را پیدا کند. هنگامی که به باشگاه رسید جمعیت نسبتا زیادی درون آن بودند. به گوشه خلوتی که یک کیسه بوکس آویزان بود رفت. کمی ابتدا بدنش را گرم کرد و مشغول به تمرین شد. تمام هدفش سریع تر کردن حرکات و قدرت دادن به ضرباتش بود. باید مانند یک مرد م.ش.ت خود را تقویت می کرد تا قدرتی هم سطح با آنان داشته باشد. بدون وقفه و خستگی م.ش.ت و ل.گ.د می زد. به گونه ای ضربه می زد که گویا همان لحظه درحال ح.م.ل.ه به هدف مورد نظر خود است و با قامت راست در مقابل او ایستاده است.
پس از یک ساعت تمرین سخت نفس نفس زنان و خسته بر روی زمین کنار کیسه بوکس نشست و کمرش را به دیوار سرد و سخت تکیه داد. ابتدا کمی لرز به تنش افتاد ولی زود به آن عادت کرد. بطری آبش را باز کرد و مقداری از آن سر کشید. قبل از آنکه سر بطری را ببندد با قامت بلند استادش در مقابلش مواجه شد. مرد با لبخندی دوستانه دست به سینه ایستاده بود و به او نگاه می کرد. با وجود خستگی زیاد با کمک دیوار خود را بلند کرد. با لحنی مطیع به او ادای احترام کرد. _سلام استاد. _می بینم که امروز سخت تر از همیشه درحال تمرینی. _نه اونقدر سخت نیست، این فقط یکم تحرک زیاده. مرد دستش را بر روی شانه او قرار داد و گفت: _اینکه اینقدر به دنبال ارتقای توانایی هاتی یک چیز مثبته ولی می توانم ببینم که این تمرین بی هدف نیست، هدفت از این تمرین سخت چیه لیلی؟.
به دروغ برای پیچاندن و نگفتن جواب واقعی گفت: _هیچی!. مرد که متوجه دروغ او شده بود با جدیت گفت: _از کی تا حالا به من دروغ میگی؟ خوب می دونی که می تونم وقتی دروغ میدی بفهمم. عاجزانه از پاسخ دادن به دروغ دیگری برای قانع کردن او روی کرد. _فقط چندتا پسر خیابانی توی محل کارم میان ا.ذ.ی.ت.م می کنند، می خوام برای همین حقشونو بزارم کف دستشون. سپس به نشانه خشمگین بودن و قاطعیت حرفش مشتی به کف دستش کوبید. مرد با حرف های او قانع شد و دستش را از روی شانه او برداشت و دوباره همان لبخند بر روی چهره اش نشست. _فقط حواست باشه که خودتو زیاد ک.ب.و.د نکنی، پسر نیستی که بهت کبودی صورت بیاد. _چشم استاد، شبتون خوش. _شبت خوش لیلی.
مرد قبل از رفتن به شوخی با کف دست یواش به صورت او زد. با لبخند به او واکنش نشان داد و رفتن او را تماشا کرد. او برایش مانند پدری بود که به نجاتش آمده بود. تمام مهارت هایی که اکنون داشت بخاطر او بود. خوب اولین روزی که او را در اوج نیازمندی اش یافته بود به یاد داشت. هنگامی که با ۸ سال سن مجبور به کار کردن بود و به سختی با فروختن شمع یا بدلیجات دست ساز مقدار چندرغازی پول به دست می آورد. هنگامی که در یک روز سرد سخت از شدت سرما استخوان هایش درحال لرزیدن بود و او مانند فرشته نجات با محبت زیادش او را به گرمای خانه اش راه داد و با سوپ گرم، گرما و زندگی را به قلب او برگرداند.
ساکش را برداشت و تنها از آنجا بیرون زد. به شدت دلش یک ح.م.ا.م گرم بعد از چنین تمرین طاقت فرسایی می خواست. بلافاصله با رسیدن به خانه به سمت ح.م.ا.م رفت و پس از پر کردن وان با آب گرم وارد آن شد و به دیوار نسبتا سرد آن که با گرمی آب تضاد داشت تکیه کرد. صدای چکه کردن قطره های آب مانند ملودی در گوش هایش می پیچید. دستانش را به آرامی به لبه های وان تکیه داد و چشمانش را بست. آب گرم درست مانند یک تشک نرم و ابریشمی درحال اثر کردن بر روی او بود و کاملا ذهنش را آرام و خالی از هر دغدغه ای کرده بود. تنها چیزی که دریافت می کرد آرامش، راحتی، سکوت و لذت نهفته بود.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)