قسمت بیست و سوم فصل سوم... (سلام بر کاربران خوب تستچی! امیدوارم که حالتون خوب باشه. این آتش بس موقت رو به همه تبریک میگم و امیدوارم که دیگه کشورمون دچار چنین مصیبتی نشه و همه در سلامت کامل باشیم در زیر سایه لطف خداوند.).
از این حرکت خجالت، مانند جریان الکتریسیته ل.ر.ز.ی به ت.ن.ش انداخت. خنده ای کوتاه و مضطرب سر داد. کتاب را به ب.غ.ل گرفت و فوری خم شد و از زیر دست او جاخالی داد و به سمت در رفت. ایوان تنها نیشخندی گوشه لبش نشست و چیزی نگفت. با سرعت از اتاق خارج شد و جلو می رفت. حالتی مرکب از خجالت و اضطراب او را فرا گرفته بود. به گونه ای علی رغم خجالت از این حرکت او نیز خوشش آمده بود. هنگامی که متوجه این حس عجیب و زیبا شد فوری خود را جمع و جور کرد. نمی خواست اجازه دهد این احساسات به ظاهر زیبا و شیرین ولی سمی او را اسیر خود کنند. نمی خواست که از این احساسات دوستانه فراتر برود که در آینده پا پیچ او در مسیر هدفش شوند و او را از حرکت بازدارند. ایوان هم چنان که او را دنبال می کرد، تا متوجه نبود با نگاهی نرم او را رصد می کرد. از ظریف ترین حرکت ب.د.ن.ش گرفته تا ظریف ترین تار موی طلایی رنگ او.
چنان دیگر مبهوت او شده بود که کسی را جز او نمی دید. دوباره با او به ادامه درس خواندن پرداخت اما مدام حواسش پرت می شد و تا او را صدا نمی زد با نگاه های شیفته او را زیر نظر می گرفت. این دختر خاص بود، همه چیزش خاص بود، اخلاقش، رفتارش، حتی ظاهرش. دیگر به بقیه اهمیتی نمی داد و دخترهایی که دیده بود در نظرش زیبایی و سادگی او را نداشته بودند. شاید پس از آنکه او را نجات داده بود به یک باره چنین مجنون او شده بود؛ ولی همین یک اتفاق کافی بود تا او را کاملا متحول کند. پس از آنکه کار او آنجا تمام شد ایوان او را بدرقه کرد ولی به پیاده رفتن او در آن زمان از روز راضی نبود؛ از این روی به سمت او راه افتاد و او را صدا زد. با شنیدن صدای او از حرکت ایستاد و رویش را برگرداند. _لیلی! بذار خودم برسونمت، این ساعت از روز امن نیست و تاکسی این طرف ها زیاد نمیاد.
_عیبی نداره، یکم راه میرم تا به سر خیابان برسم، اونجا میتونم تاکسی بگیرم و برم. _حداقل بذار به راننده بگم تورو ببره. کمی به پیشنهاد او فکر کرد. کمی تردید داشت اما در نهایت به جای پافشاری بیشتر، درخواست او را قبول کرد. _باشه. _پس همین جا بمون تا برم به راننده بگم ماشین رو بیاره. سپس بدون اتلاف وقت به سمت پارکینگ رفت. تا هنگامی که راننده بیاید تنها ایستاده به ساختمان نگاه می کرد و نقشه آن را در ذهن خود مرور می کرد. در همان حال چشمش به جک افتاد که از پشت پنجره دفترش با چهره ای سرد و کشنده او را زیر نظر گرفته بود و دستانش را پشت سرش قفل کرده بود. متقابلاً با چهره ای بدون حس به او خیره شد. این نگاه های او بر خلاف رفتارهایی بود که به او نشان می داد؛ اما او را دیگر نمی ترساند.
خیلی زود ماشین آمد و ایوان برای بدرقه او را ناگهانی به آ.غ.و.ش خود کشید. طوری یهویی او را به آ.غ.و.ش کشیده بود که سرش بر روی س.ی.ن.ه او قرار گرفته بود و می توانست ضربان تند قلب و گرمایی که از او ساطع می شد را احساس کند. تنها واکنشی که نشان داد تعجب و شگفتی بود. به آرامی دست او بر روی سرش فرود آمد و به نرمی و لطافت موهای او را ن.و.ا.ز.ش کرد. ایوان با صدای بم و ملایمی که می شد محبت را از آن دریافت کرد گفت: _مراقب خودت باش، دوباره توی دانشگاه می بینمت، ممنونم که کمکم کردی و امروز اومدی. جمله آخرش را گونه ای تمام کرد که گویا می خواهد چیزی دیگر را در ادامه بگوید ولی از آن منصرف شده است. به آرامی سیگنال آرامشی که از گرمای بدن او دریافت می کرد با فاصله گرفتن ایوان کم و کمتر شد. ایوان مانند اکثر اوقات لبخند کمرنگ دوستانه ای بر چهره زده بود.
لبخندی کمرنگ و بی حال به او زد و خداحافظی کرد. _بعدا می بینمت، روز خوش. _روزت خوش لیلی. سپس در عقب را برای او باز کرد تا سوار شود. هنگامی که سوار شد در را برای او بست و به آرامی ماشین حرکت کرد و از حیاط خارج شد. سرش را با شیشه ماشین تکیه داد و به بیرون چشم دوخت. احساسات عمیقی که ایوان با او به اشتراک می گذاشت را دوست داشت اما او تنها از آینده ترس داشت. از شکستن قلب او، از نابود کردن روح او هنگامی که بداند علیه پدرش است ترس داشت. هنگامی که به خانه رسید تمامی این افکار و ذهن مشغولی ها را دور ریخت و شروع به تمرکز بر روی کار خود برای وارد به عمل شدن در این زودی ها شد. باید ابتدا وارد خانه می شد و مدرک مهمی که او را به هدفش نزدیک تر می کند در گاوصندوق او پیدا کند.
ابتدا نقشه خانه را طبق چیزی که از داخل به یاد داشت درون ذهن خود مرور کرد و سپس شروع به ریختن نقشه ای برای ورود به آن کرد. تا ساعت ها این روند به ظاهر کوتاه زمان برد و هنگامی که تمام شد ساعت به ۱۸ شب رسیده بود. اکنون گرسنه و خسته بود. بدنش را کمی قوس و کش داد و حرکاتی نرمشی انجام داد. به وضوح صدای شکسته شدن قولنج دست و کمرش را شنید. از خانه به سمت سوپرمارکتی که نزدیک بود رفت تا کمی خوراکی بخرد و شام و ناهار را یکسره بخورد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
درباره ی ستاره دریایی (بررسی)
درباره ی برند معروف شیگلم (بررسی)
میشه اگه ناظری هست بررسیش کنه؟
ممنون میشم 💌
راستی پستت فوقالعاده بود
از طرف اونا
آتش بس رد شد
نه بابا بزن اینترنشنال
خود ایران تایید کرد رد شد
😐تا اومدم یه قسمت بزارم رد شد؟؟
نظرت چیه کتابش کنی ؟
فکر نمی کنم در اون حد عالی باشه...فقط پی دی اف میکنم واسه خودم
چه طوری پی دی اف میکنی
تو دفارچه چک نویس می کنم تو ورد وارد میکنم
می دونم ، ورد فقط برای من یک صفحه میاره
بله باید یکی یکی تو صفحه بنویسی بری جلو