قسمت بیست و یکم فصل دوم.....
درحالی که عصبی با قدم های محکم درحال ترک ساختمان بود ن.ا.س.ز.ا نثار او می کرد. _درغگو، فکر کرده ا.ح.م.ق گیر آورده که این دروغ هارو تحویلش بده و خودشو آدم خوبی جا بزنه؛ خودم به زودی همه چیزو خواهم فهمید درحالی که با زبون خودت داری همه چیزو برملا میکنی. با فرا رسیدن برگه دیگری از روز با صدای آلارم تلفن همراهش خسته تن خود را بلند کرد و آلارم را قطع کرد. پس از حاضر شدن و میل کردن صبحانه، کوله پشتی خود را برداشت و از خانه به قصد رفتن به دانشگاه خارج شد. پس از کمی راه رفتن تاکسی ای گیر آورد و پس از سوار شدن مقصد را بیان کرد. سر خود را به شیشه تکیه داد و به بیرون چشم دوخت. منظره بالا رفتن خورشید در آن هوای سرد صبحگاهی برایش به طرز شگفت انگیزی دلپذیر بود، البته پس از تاریکی شب ها.
پس از رسیدن به مقصد کرایه را زود حساب کرد و هندزفری را به تلفن خود وصل کرد و درون گوش خود قرار داد. آهنگی بی کلام پخش کرد و قدم درون محوطه دانشگاه گذاشت. بدون توجه و نگاه کردن به چهره افراد مختلف اطرافش به سمت دانشکده راهی شد. تماما متوجه نگاه کوتاه غریبه های اطرافش بود؛ اما چه اهمیتی برایش داشت که چگونه به او نگاه یا چه فکری راجب او می کنند. در طول دو هفته اولی که گذرانده بود حتی با یک نفر دوست یا حتی پیش قدم و کنجکاو برای دوستی نشده بود. دوستی با دیگران را یک جور اتلاف وقت یا حوصله سر بر می دید. اما تا کی می توانست به این باور خود عقیده داشته باشد؟.
وارد کلاس شد و به صورت رندوم بر روی صندلی ای خالی نشست. کمی بعد کلاس پر از چهره های ناشناس شد و در پشت سر آنان استاد، که مردی بزرگسال با قدی متوسط و پوستی سرخ رنگ بود درحالی که کتاب به زیر بغل زده بود و پیراهنی سفید رنگ بر تن کرده بود داخل شد. پس از ایستادن در پشت میز خود با دست به سمت در اشاره کرد و این گونه صدا زد. _میتونی داخل بشی آقای نویچ. با این حرف او تمام سرها کنجکاو به سمت در چرخید. مردی جوان با ژاکتی سفید از جنس چرم و شلواری مشکی رنگ داخل شد، درحالی که کوله پشتی مشکی اش را با یک دست بر روی دوش خود نگه داشته بود.
. او همان مرد جوانی بود که هنگام داخل شدن به آسانسور با او برخورد کرده بود. پس او نسبتی با جک داشت. _میتونی هرجا که دوست داری بنشینی آقای نویچ. جوان نگاهی اجمالی به کلاس و غریبه هایی که درحال تماشای او بودند انداخت. پس از پیدا کردن صندلی ای خالی حرکت کرد. مستقیم به پیش لیلی رفت و پس از نشستن در کنار او کوله اش را بر روی میز قرار داد. دختر با تعجب به او نگاه می کرد که چنان مغرور و سرد می توانست باشد که بدون گفتن سلام یا اجازه ای در کنار او بنشیند. با خود فکر می کرد که این جوان هیکلی و قد بلند و به ظاهر خودخواه و سرد، همان ایوانی بوده که در کودکی با او دیداری چندان کوتاه داشته است؟
هرچند با سنجیدن رفتار هردوی آنان با یکدیگر این را محال نمی دید چرا که آن کودکی که شناخته بود نیز چندان با این فرد فرقی نداشت. حالتی مغرورانه به خود گرفت و برای تایید ظن خود خطاب به او پرسید. _اسمت باید ایوان باشه درسته؟. با این سوال جوان نیم نگاهی به از گوشه چشم به او انداخت و با یک کلمه جواب داد. _بله. کنجکاو سوال دیگه ای بیان کرد. _منو میشناسی؟. درحالی که نگاهش به سمت استاد درحال تدریس بود گفت: _چرا باید کسی که تاحالا ندیدم رو بشناسم؟. سرش را به سمت استاد چرخاند و جواب داد. _قبلا با همدیگر دیدار کوتاهی داشتیم، البته ۱۲ سال پیش. خونسرد و بی خیال گفت: _برام اهمیتی نداره که چندسال پیش همدیگرو دیدیم چون اصلا نمی شناسمت، اونم پس از ۱۲ سال چجور میتونم یکی که فقط توی کودکی دیدم بشناسم؟.
عصبی نفسی عمیق همراه با حرص سر داد، روی به او کرد و گفت: _من لیلی ام همونی که مدت کوتاهی توی خونتون بود و پدرت آورده بود. با این حرف سرش را به سمت او چرخاند و کمی نگاهش فرق کرد و به او چند ثانیه خیره شد و گفت: _چه جالب! پس دوباره با همون دختربچه گریان هم رشته ای شدم. کم بود با این حرف از خشم سرخ شود ولی زود رویش برگرداند و برای اینکه در برابر حرف او کم نیاورد گفت: _منم باورم نمیشه که دوباره با همون پسربچه حسود و دختر گریز توی یه کلاس افتادم که توی بچگی با همون دیدار کوتاه هم بلد نبود چجوری رفتار کنه. در واکنش به حرف او جوان پوزخندی زد و گفت: _هنوز به بی اعصابی همون دختربچه ای که دیدم. سپس خود را سرگرم کتاب و توضیحات استاد کرد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
حیح..بریم برای بعدی..
واییییییی
عالیییییییییییی بودددددد
شاید یکی از بهترین قسمت هااااااا
ممنون
خیلی قشنگ بود
تو چند روز پستت تو صف بررسی بودددد؟😭
خوشختانه اون تایید شد رفت اینم یک روز بیشتر طول نداد ک تایید بشه
گاهی طبیعیه طول بکشه فرآیند ولی خب نگران کننده و اعصاب خوردکن ممکنه باشه واسه صاحب اون پست
خوشبحالت
راستی تو ناظری ببین پیداش میکنی
باران حیوانات پدیده عجیب اما واقعی!
درخت اژدهای خونی
خب بودم بعد گرفتن آخرین مدال ناظری ب طرز عجیبی در اومدم از این جایگاه
عهههه
عالییی بود😍😍
هورااااااااا