قسمت شانزدهم فصل دوم...
دوازده سال بعد... در طی این مدت زمان طولانی توانست به اهدافی که در راستای آمادگی برای گرفتن ان.ت.ق.ام پدرش بود برسد. اکنون دیگر یک دختربچه ۶ ساله نبود، بلکه یک دختر ۱۸ ساله مستقل و بالغ بود که به تنهایی برای ساختن زندگی اش و رسیدن به تنها هدفی که منتظر او ایستاده بود، تلاشش را می کرد. در این مدت با کمک هایی که توسط خیّران به او مانند بقیه کسانی که آنجا بودند می شد، توانست به مدرسه برود و دیپلم خود را بگیرد و حضور فعالی در فعالیت های مدرسه داشته باشد و لوحه های تقدیر مختلف و متعددی دریافت کند و به دانشگاهی که دوست داشت برود. شاید بخاطر کمی احساس همدلی ای بود که از پدرش به او به ارث رسیده بود؛ اما در این مسیر طولانی ان.ت.ق.ام، قلبش مانند تاریکی ای که در ذهنش او را احاطه کرده بود سیاه و تاریک بود.
اکنون تمام چیزی که بود یک دختر جوان در پی ان.ت.ق.ام بود که در طرف دیگر به دنبال بهتر کردن زندگی اش با کار در یک کافه و دانشجوی رشته آمار و احتمال بود. اوایل زندگی در آن پرورشگاه برایش با کمک دوستش پریانا و جک راحت بود اما پس از غیب شدن یهویی جک و قطع دیدار با او، تنفر و خشمی همراه با دل شکستگی نسبت به او در دلش ایجاد شده بود که هرگاه او را به یاد می آورد آتش آن احساسات شعله ور تر می شدند. هرچند که دیگر به کمک کسی نیاز نداشت، چرا که بخاطر غروری که در حین بالا رفتن سنش در او درحال رشد بود اجازه این را به او نمی داد.
او دیگر خود را یک بزرگسال می دید که به تنهایی قادر به حل مشکلاتش بود، هرچند گاهی نیازمندی به پدرش را بیشتر احساس می کرد؛ اما در طول این سال هایی که سپری کرده بود، تنها کسی که همواره در سخت ترین شایط به کمکش می آمد خودش بود. در این مدت توانسته بود بفهمد که ماجرای م.ر.گ پدرش و پیدا شدن جک در آن شب اتفاقی و بی هدف نبوده. اما اکنون هیچ خبری از او نداشت و جستجوهایش به نتیجه ای نرسیده بود و هیچ اطلاعی از مکان فعلی او نداشت. اما دست از تلاش برای یافتن او بر نمی داشت. می خواست از زبان خود جک حقیقت را بفهمد و علت حضور و کمک های را بداند.
درحالی که شب زمستان ابدی بر همه جای سَن پترزبروگ حکمرانی می کرد و از پوست تا استخوان را می سوزاند، او درون فضای کافه گرم و شلوغ به مشتریان رسیدگی می کرد و سفارشات را می برد. تنها زمانی احساس تنهایی به سراغ او نمی آمد که در کنار دوستش پریانا نبود، بلکه هنگامی در کافه مشغول به کار بود. پریانا هنگامی که او ۱۱ سال داشت توسط خانواده ای اصالتا هلندی به فرزند خواندگی گرفته شد و همراه با آنان به آنجا رفت. هرچند گاهی به یاد او به پیش کودکانی که در یتیم خانه بودند می رفت و به آنان نان گرم یا لباس هایی نو هدیه می داد. چرا که دوست نداشت مانند او احساس تنهایی و حقارت و فقیری کنند. آنان نیز او را مانند خواهر بررگتر خود می دیدند.
پس از رساندن سفارش میز ۱۱ به مشتری کنار پیشخوان ایستاد و خسته به آن تکیه داد. نگاهی اجمالی به مشتریان و فضای درون کافه انداخت. برخی از آنان تنها، برخی دیگر با خانواده یا دوستان، برخی دیگر نیز با شریک زندگی خود آمده بودند و با یکدیگر درحال بحث درباره موظوعات و دغدغه یا حتی کارهای روزانه خود بودند. درحالی که غرق تماشای خوشبختی و احساس رضایتی که در چهره آنان بود، با احساس کردن ضربه کوتاهی بر روی شانه خود، سرش را برگرداند و به همکار خود جیمز که با آن چشمان سبز زمردی اش درحال نگاه کردن او بود چشم دوخت. به سمت او چرخید و دستانش را بر روی پیشخوان قرار داد و خسته سرش را بر روی آن قرار و خطاب به او گفت: _چه حسی پیدا میکنی وقتی آدم هارو میبینی میان اینجا؟
بنظرت واقعا اونها خوشبختی واقعی رو تجربه یا احساس می کنند؟. جیمز نگاه کوتاهی به جمعیت انداخت و دست به سینه به بغل به پیشخوان تکیه داد. کمی فکر کرد تا جوابی واقعی از درک خود پیدا کند. با کمی مکث جوابی که آماده کرده بود بر زبان آورد. _خب اگر بخوام از حسم بگم، چون من آدم معمولا اجتماعی و برونگرایی ام هیچ حس خاصی پیدا نمیکنم، درست همونجوری که هر روز از کنار کلی آدم عبور می کنم؛ هرچند درسته به سوالات گاه عجیبی که میپرسی عادت دارم اما کنجکاوم بدونم، دنبال چی هستی؟ دقیقا به چه معنایی میخوای پی ببری؟. _خب فقط زیاد کنجکاوم که از احساساتشون درک پیدا کنم هرچند تا به حال یه سری اشون رو تجربه اشون نکردم، اما جواب سوال دوم ام رو ندادی. جیمز لب هایش را به یکدیگر فشار داد و پس از یاد آوردن سوال دوم و یافتن جواب مد نظرش جواب داد. _خب این بستگی به درک و عقیده اونا از خوشبختیه و ممکنه یکی داشتن خانواده رو خوشبختی بدونه یکی هم فردی که در حال حاضر باهاشه یا حتی دوستایی که باهاشون در ارتباطه، هرکسی به اندازه تجربه و ارزش دنیای اطرافش یک چیزی براش عامل خوشبختیه.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ بود
چشمات قشنگ میبینه❤️
عالییی بود💖💖💖😭
💝💝💝😄
خیلی قشنگ بود موفق باشی
بی صبرانه منتظر پارت بعد هستم
راستی میشه فالوم کنی
مرسی...حتما
بوس😘
واییییی
عالییییی