قسمت پانزدهم فصل دوم...
با رسیدن به جلوی در اتاق قبل از داخل شدن نفس عمیقی کشید و همراه با زن داخل شد. آن زوج بر روی صندلی نشسته بودند و با داخل شدن او نگاه ها به سمت او معطوف شد. رئیس پرورشگاه خانوم کندی نیز پشت میزش نشسته بود که با آمدن او لبخند بر لب زد و گفت: _اومدی لیلی! راستش یکی برای دیدنت اومده. سپس به پشت سر او اشاره کرد. با تعجب برگشت تا آن شخص را ببیند، جک آمده بود...درحالی که با لبخند به او خیره شده بود به قفسه کتاب ها تکیه داده بود. باورش نمی شد او بالاخره به قول خود عمل کرده بود، درحالی که قبل تر از او بخاطر نیامدن عصبی بود و شکایت زیادی در دل داشت؛ اما حالا او آمده بود. بی درنگ سمت او دوید و او را به آ.غ.و.ش کشید. جک تک خنده ای از حرکت ناگهانی او کرد و به آرامی او را از خود جدا کرد.
_چیکار میکنی لیلی؟! انگار دلت برای عمو تنگ شده بود. با تکان دادن سر حرف او را تائید کرد. روی به رئیس پرورشگاه کرد و گفت:_اجازه دارم لیلی رو با خودم کمی ببرم خانوم کَندی؟. با لبخندی گشاد درخواست او را پذیرفت. _البته آقای نویچ، البته تا قبل از ساعت ۲۲ می توانید بیاریدش؟ چون ساعت خاموشیه و نگهبان در اصلی رو میبنده. _باشه مشکلی نیست. سپس دست های او را گرفت و سرش به سمت او چرخاند و گفت: _حاضری بریم یکم بیرون؟. دوباره با حرکت دادن سر تائید کرد. او را همراه خود از آنجا برد. وقتی به ماشین رسیدند به محض دیدن جفری درون ماشین، ترس به جانش افتاد. چرا که جفری به گونه بدی به او نگاه می کرد و صورتش کاملا جدی و ترسناک بود، درست مانند خ.و.ن آشامی که قصد خوردن خ.و.ن او را دارد. تصمیم گرفت که تمام مدت فقط نزدیک جک بماند.
پس از سوار شدن جک درحالی ک مشغول بستن کمربندش بود جفری طعنه زنان گفت: _نمیدونستم که بعد م.ر.گ اون مرد بچه داری هم میکنی!. جک بدون آنکه به چهره او نگاه کند جواب داد. _دوباره بحث رو شروع نکن. او درحالی که بر روی صندلی عقب وسط نشسته بود، عصبی از حرف جفری دستان کوچکش را م.ش.ت کرد. دلش می گفت همین الان مانند گربه ای و.ح.شی به جان او بیافتد و موهای سرش را تک به تک جدا کند. جفری که گویا دنبال به وسط کشیدن بحث بود دوباره غر زنان گفت: _مجبوری حالا این بچه رو بیاری با خودت؟ واقعا باورم نمیشه همچین کاری داری میکنی، از ش.ر پدرش خلاص شدیم، دخترش اضافه شد؛ خودش کم بود باید حالا پرستاری بچه اش رو هم کنیم. جک عصبی دست خود را م.ش.ت کرد و خطاب به او ف.ر.ی.ا.د نسبتا بلندی زد.
_یکم ساکت باش جفری. این ف.ر.ی.ا.د ناگهانی باعث شد که او از ترس کمی به بالا بپرد. سرش به سمت او چرخاند، به جای خشم نگاهش به او دلسوزانه بود. _متاسفم ترسوندمت بچه. سپس عصبی نگاه کوتاهی به جفری کرد که عصبی از او روی برگردانده بود و خطاب به او گفت: _چون یکی اینجا داره واسه خودش دوباره شر به پا میکنه و منم مجبورم ساکتش کنم. با همان خشم ماشین روشن کرد و به حرکت داد. در میانه راه درحالی که به بیرون نگاه می کرد برای سوال پرسیدن لحضه ای سرش را چرخاند گفت: _عمو، الان کجا میریم؟. جک در حین رانندگی از آینه جلو نگاهی به او کرد و جواب داد.
_تورو اول میبرم خانه ام و میرم به یه کاری برسم ولی زود برمیگردم و تو و ایوان رو به پارک میبرم. پس از گرفتن پاسخ دوباره سرش به سمت پنجره چرخاند و به بیرون چشم دوخت. پی از چندین دقیقه دوباره خود را جلوی خانه ای دید که برای اولین بار وارد آن شده بود، هرچند حدود یک هفته از ترک اینجا گذشته بود. انتظار اتفاق خاصی را نداشت. هنگامی که از ماشین پیاده شد جک همراه او نیز پیاده شد. جلوی او زانو زد و درحالی که دستانش بر روی شانه های کوچک و ضعیف او قرار داده داده بود به چشمانش چشم دوخت، سپس حرف هایی که لازم می دید را بر زبان آورد. _اصلا نگران چیزی نباش، هر چیزی شد به هم.س.ر.م بگو، زود برمیگردم و تو و ایوان رو به پارک میبرم. _باشه عمو.
سپس بلند شد و او را همراه خود به سمت در برد و زنگ در را به صدا آورد. کمی بعد هم.س.ر.ش در را باز کرد و با دیدن آن دو لبخندی مهمان لبانش کرد و روی به او گفت: _سلام لیلی، حالت چطوره؟. با لبخندی کوچک جواب داد. _سلام خانوم النا، خوبم. _خوبه، پس بیا داخل برات یه چندتا سورپرایز کوچیک دارم. با تعجب پرسید. _سورپرایز؟!. زن به او چشمکی زد و دستش را در دست گرفت. به آرامی همراه با او به داخل خانه رفت. جک همان جا کمی ایستاد و پس از اینکه از جلوی چشمانش محو شدند در را بست و به سمت ماشین برگشت. همراه با هم.س.ر جک به سالن رفت و چشمش به جعبه هایی افتاد که در کنار شومینه قرار داشتند. همراه با او به سمت آنان رفت و بر روی زمین نشست.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عه...انتقام من:)))
بله😄
عالی بود واقعا خیلی خوب مینویسی
خیلی ممنونم🍩
عالی بوددددد
عالیییی بودد💖💖💖
خیلی قنگ بود واقعا
ممنون
عالی