قسمت یازدهم فصل دوم....
سرش را با ناراحتی پایین انداخت و گوشه لباسش را در دستش مچاله کرد و با لحنی سرشار از درد و غمی که درون قلبش بود جواب داد. _مادرم بخاطر مریضی وقتی کوچیک تر بودم م.ر.د و پدرم چند روز پیش پلیس ها ک.ش.ت.ن.د. دختر که کلی سوال دیگر راجب او در ذهنش بود، با دیدن ناراحتی او از این موظوع بیخیال آن شد و او را به آ.غ.و.ش کشید و به آرامی سرش را بر روی شانه خود قرار داد. _درد و ناراحتیت رو میفهمم، بزرگ تر که بشی این ز.خ.م سربازت خودش خوب میشه و میبنده. اما خود او به این باوری نداشت تنها باور او این بود که این غم تا ابد همراه و هم قدم با او حرکت خواهد کرد؛ درست مانند سایه ای جدا نشدنی. به آرامی خود را از آ.غ.و.ش او جدا کرد و با وجود آنکه ناراحتی کل صورتش را در بر گرفته بود گفت:_میشه اینجا رو نشونم بدی؟.
دختر که گویا از قبل این قصد در ذهنش بود لبخندی به پهنای صورتش زد و با خوشحالی سرش به نشانه تائید تکان داد. بی درنگ دست او را گرفت و او را همراه خود حرکت داد. همراه یکدیگر در راهرو می دویدند و طول و عرض آنجا را طی می کردند. او تاکنون چنین حسی را تجربه نکرده بود و نمی دانست داشتن یک دوست واقعی به جز عروسک ها چگونه است. اکنون بخاطر یافتن یک دوست و همراه لبخند بر لبش نشسته بود و می توانست تمامی زیبایی های آن را تا عمیق ترین قسمت روحش حس کند. حس می کرد چیزی که در سال های گذشته درونش خاموش بود روشن شده است. مانند روشن شدن فانوسی در تاریکی مطلق. همینقدر برایش روشنی بخش بود تا به او کمی امید و انگیزه در این زندگی بدهد. شاید زندگی در پرورشگاه را تنفر آمیز و سخت تلقی می کرد اما اکنون کسی را همراه خود داشت که در آنجا سرش را بر روی شانه او قرار دهد و برای دردهایش اشک بریزد.
در نهایت دختر او را همراه با خود بر روی سقف پرورشگاه برد و هردو نزدیک به لبه ساختمان ایستادند. باد سردی که درحال وزیدن بود موهای هردوی آنها را در هوا به بازی گرفته بود. سرش را بالا گرفت و به ابرهای تیره و خاکستری رنگ بارانی چشم دوخت که مانند پنبه هایی نرم می ماندند و سرتاسر آسمان را فرا گرفته بودند. به آرامی چشمانش را بست و دستانش را باز کرد. مانند پرنده ای که بالهای خود را باز کند و آماده پرواز باشد. خیلی زود با حس کردن خیسی ای بر روی گونه اش چشمان بلورینش را باز کرد و با دانه های رقصان برف در آسمان مواجه شد که مانند فرشتگانی ریز جثه درحال سقوط از آسمان بودند. لبخندی کمرنگ بر روی لبش نشست. به آرامی دستانش پائین آورد و به دختر نگاه کرد که همراه او درحال نگاه کردن به آسمان بود. بدون آنکه چیزی بگوید دختر شروع به حرف زدن کرد.
_میدونستی میگن که اگر روی به آسمان کنی میتونی با کسایی که اون بالان حرف بزنی؟ برای همین من بعضی از شب ها با پدرومادرم حرف میزنم به امید اینکه صدام رو بشنون. _واقعا؟ نمیدونستم. دختر روی به او کرد و گفت: _یکبار امتحانش کن، راستش یه جورایی آرومم میکنه. به صورت ناگهانی صدای تشری به گوششان خورد که از پائین می آمد. متعجب و شوکه با یکدیگر نگاه به پائین کردند و با صورت قرمز شده و خشمگین رئیس پرورشگاه مواجه شدند که گویا آنها را دیده بود. هردو فوری ترسان و دوان به داخل ساختمان برگشتند. نفس زنان درون راهرو ایستادند و با یکدیگر زیر خنده زدند.
دختر دست او را گرفت و گفت: _بدو بریم تو اتاق تا نیومده حسابمون برسه. سپس شروع به دویدن کرد و او را همراه با خود کشاند. در آن لحضه ناگهانی متوجه هیچ چیزی نبود و فقط غرق نگاه کردن به دختر شده بود که چگونه موهایش در هوا درحال پرواز بودند و لبخند بزرگی که در آن لحضه بر روی صورتش بود زیبایی او را چند برابر کرده بود. وقتی به اتاق رسیدند و دستانش را رها کرد نفس زنان به دیوار تکیه داد. آنقدر دویده و هیجان زده شده بودند که می توانست به وضوح صدای ضربان قلبش را بشنود. خسته به سمت تخت رفت و بدن خسته اش را بر روی آن انداخت. چشمانش را بست تا کمی استراحت کند اما با صدای پس پسی حواسش پرت شد و چشمانش باز کرد. دختر را درحالی دید که به بغل بر روی تخت کناری او دراز کشیده است و با یک دستش سرش را نگه داشته است به او نگاه می کند.
_چیه؟. _میخوای الان بخوابی؟. _نه فقط یکم استراحت میکنم. کنجکاو پرسید._رئیس اینجا حالا که مارو دیده تنبیه امون نمیکنه؟. دختر با بی خیالی جواب داد. _نه خیالت راحت همیشه زیاد د.ع.و.ا میکنه و غر میزنه خیلی کم تنبیه میکنه. دختر که گویا چیزی یادش آمده باشد نشست و با تن صدایی نسبتا آرام روی به او گفت:_ولی داستانی هست که میگن یکی از بچه هارو خیلی سخت تنبیه کرد، میخوای بدونی چجوری؟. از روی کنجکاوی به بغل شد تا بهتر ماجرا را بشنود و جواب داد. _آره، داستانش ترسناکه؟. دختر با صدایی کش دار گفت: _خیلی.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصت اولین لایک اولین کامنت اولین مرتبه انجام شده
راضیم ازش ۱۰۰٪
عالی بود
پارت بعدد؟؟
در صفه
عالی بود