قسمت نهم فصل دوم....
جک شب به هنگام خواب به تنهایی به اتاقی که در آن دختربچه بود رفت و او را درحال آماده شدن برای رفتن به خواب دید. به سمت تخت رفت و لبه آن رو به روی او نشست. دختربچه منتظر شنیدن حرف او بود. کمی مکث کرد تا درون ذهنش صحبت هایی که قرار است مطرح کند جمع و جور کند، سپس سر صحبت را باز کرد. _میدونم تمام حرف هایی که توی سالن زدیم رو شنیدی و برای این ممکنه از من عصبی و دلخور باشی اما من قصد بدی ندارم و فقط میخوام کمکت کنم، درسته که قراره از اینجا بری اما مطمئن باش حواسم بهت هست و هروقت خواستی میتونم بیام پیشت یا همراه ایوان ببرمت بیرون. دختربچه کمی تامل در حرف های او کرد و پرسید. _ولی چرا منو قراره بزارید اونا با خودشون ببرن عمو؟ من دوست ندارم برم اونجا، اخه هیچکسی رو نمی شناسم و الان فقط شمارو دارم.
_چون اونجا جاییه که کسایی مثل تو میرن و اونجا باهم زندگی می کنند. _منظورتون کسائیه که پدر و مادر ندارند؟. با لحنی حاوی ناراحتی و ملایمت گفت: _خب...آره ولی اونجا حتی ممکنه کلی دوست پیدا کنی و احساس تنهایی نکنی. دختربچه که دیگر توان نداشت، بغض بر او غالب شد و مروارید های اشک درون چشمانش شروع به حلقه زدن کردند. به آرامی او را بر آ.غ.و.ش کشید و موهایش را ن.و.ا.ز.ش کرد. این نو.ا.ز.ش های او به شدت بغض او می افزودند. فقط بی صدا با صدای ضعیف خود درحالی که صورتش را درون بدن او فرو برده بود اشک می ریخت.
چنان بغض گ.ل.وی ضریف و باریک او را دو دستی گرفته بود که گویا الان است از شدت کم آوردن نفس ر.و.ح.ش بر بالای ت.ن.ش به پرواز در بیاید. بی وقفه پشت سر هم نفس می گرفت تا این بغض خفقان آور او را بیشتر عذاب ندهد. با صدایی لرزان لب به سخن زد. _دلم نمیخواد منو ول کنید عمو، میترسم برم اونجا. می توانست خ.ی.س شدن پیراهنش را حس کند که چگونه توسط سیل اشک های او به چنین روزی افتاده بود. همان گونه تا نیم ساعت نشسته بود تا گ.ر.ی.ه های او تمام شود. بعد از نشنیدن صدایی به او نگاه کرد و به آرامی او را صدا زد. پس از آنکه جوابی نشنید متوجه شد که به خواب رفته است. پس از آنکه به آرامی او را بر روی تخت د.ر.ا.ز کرد و ملحفه را بر روی او کشید، سرش را نو.ا.ز.شی کرد.
دلسوزانه به حال و روز او نگاه کرد. _میدونم که چه زجری داری میکشی، تو گناهی نداری و تقصیر تو هم نیست، فقط این سرنوشت پدرت بود که خودش با دستان خودش رقمش زد؛ این گناه بی گناهانه که باید چیزی رو تجربه کنند که سزاوارش نیستند. به آرامی اتاق را ترک کرد و او را در آرامشی که در آ.غ.و.ش آن به خواب رفته بود رها کرد. در روز بعد پس از صبحانه دختربچه با ناراحتی ای غیرقابل وصف که در حال و روزش قابل مشاهده بود، همراه با جک سوار بر ماشین شد. در طول مسیر فقط نگاهش به بیرون دوخته بود.
دیگر پس از م.ر.گ پدرش خیلی چیزها برایش تغییر کرده بود. اولین چیز انگیزه و شوق زندگی اش بود که اکنون در زیر خاک به خواب رفته بود. پس از آن روح کودکانه اش بود که دشت سرسبز تخیلات کودکانه اش به دشتی خشک و خالی تبدیل شده بود. هوای بیرون مثل حال و هوای درونی اش ابری بود. با توقف کردن ماشین جلوی ساختمانی که حدودا سه طبقه با طراحی ای نسبتا قدیمی و ساخته شده از چوب و سنگ بود دختر به ساختمان چشم دوخت. در نظرش مانند خانه جادوگران درون قصه ها بود که دلش نمی خواست در آن بماند. پس از پیاده شدن همراه با جک وارد ساختمان شد. درون راهرو پر بود از دختر و پسرانی با ظاهر و سنی متفاوت که هرکدام مشغول به کاری بودند.
یکی با کناری اش صحبت می کردی، یکی دیگر درحال د.ع.و.ا بود، یکی دیگر نیز درحال دویدن به دنبال دوستش در سالن بود. ساکت و آرام به محیط اطرافش نگاه می کرد و تک تک جزئیات را درون ذهنش ثبت می کرد. با رسیدن به جلوی در اتاقی هردو ایستادند. جک از او خواست تا بیرون منتظر او بماند و هنگامی که او را صدا زد می تواند وارد شود. دختربچه بر روی نیمکتی که در راهرو بود نشست. جک پس از در زدن با شنیدن صدای زنی که اجازه ورود را صادر کرده بود به آرامی در را باز کرد و داخل اتاق شد. دختربچه ساکت به کسانی که درون راهرو بودند نگاه می کرد. درحالی که بعضی از آنان کنجکاوانه به او نگاه می کردند و درون گوش یکدیگر پچ پچ کنان صحبت می کردند. می توانست بفهمد که علت این همهمه ها خود اوست. از نگاه های آنان احساس بدی دریافت می کرد. نگاهش را زود از آنان گرفت و به زمین چشم دوخت. احساسی درونش مانند محاصره شدن توسط ا.ش.ب.ا.حی برخواسته از سایه ها داشت که او را آزار می داد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ بود
خیلی دلم واسه دختره میسوزه
اره واقعا گناه داره
عالییییی
⭐⭐⭐⭐😁😁
عالی
بی نظیرر