قسمت هشتم فصل دوم...
تا زمان فرا رسیدن شب، تمامی کارها برای فرستادن دختربچه به پرورشگاه به سرعت انجام شده بود و هنگامی که جک به خانه برگشت، دوتا از کارکنان پرورشگاه برای بردن او به آنجا همراه او نیز آمده بودند. همسرش با دیدن آنان سریع خود را به جک رساند و بازوی او را گرفت و همراه خود به کناری کشاند و با تن صدای آرام اما قاطع سر صحبت را باز کرد. _عزیزم چرا الان این هارو آوردی؟ نکنه قراره به این زودی با خودشون ببرنش؟. مرد با لحنی جدی و مطمئن گفت:_البته عزیزم، به هرحال اون ها باید کارشون انجام بدن و برای همین اومدن. _کی کارهای اتتقالش رو انجام دادی؟. _وقتی که توی موئسسه بودم به صورت آنلاين بهش رسيدگی کردم، نگو که دلت براش سوخته و دلت میخواد اینجا نگهش داریم؟!.
همسرش با سکوت مهر تاییدی بر حدس و گمان او زد. کلافه لبش تر کرد و سعی کرد او را قانع کند که باید برود و رفتن او به آنجا برایش بهتر خواهد بود. _ببین النا ما نمیتونیم اونو نگه داریم، برای این کار لازمه که حضانتش بر عهده بگیریم؛ اما اونجا براش بهتره و کسایی هستند که مراقبش باشند. همسرش با حالتی از نگرانی گفت:_میدونم ولی اون تازه یه روزه پدرش از دست داده و هنوز توی شوکه و اصلا معلوم نیست که اونجا بتونه بمونه یا نه بین کلی بچه غریبه دیگه و کسایی که نمیشناسه حتما احساس ترس و ناراحتی میکنه. _میدونم ناراحتیت درک میکنم ولی این براش خیلی بهتره عزیزم، اونجا که زندان نیست نگرانش باشی اولش سخته ولی کم کم خودش با اونجا وفق میده و کمی که بگذره احساس راحتی میکنه؛ حالا هم لطفا مانعم نشو و بزار کارم انجام بدم.
پس از اتمام حرفش به پیش آن دو نفر رفت و آنان را به سالن هدایت کرد تا درباره جزئیات بیشتر با آنان صحبت کند و مهر خلاصی بر برگه این مسئله بزند. همسرش نیز برای آماده سازی بساط پذیرایی به آشپزخانه برگشت. دختربچه بالای راه پله پنهان شده بود و تمامی ماجرا را دیده و شنیده بود. ناراحتی و ترسی غیرقابل وصف در قلبش به پا شده بود و دلش نمی خواست که همراه با آنان برود و در جایی بماند که هیچ گونه آشنایی با آن ندارد. در نظرش آنجا را مانند زندانی پوسیده و مخروبه و ترسناک و پر از خطر و ناامن می دید؛ مکانی غیرقابل ماندن و منفور.
برای پی بردن به اطلاعات بیشتری از پله ها پایین رفت و پنهانی وارد سالن شد و در پشت مبلی پناه گرفت و گوش به مکالمه آنان سپرد. _بسیارخب جناب نویچ بهتره بیشتر طولش ندیم و بریم سر اصل مطلب. جک سیگارش از جیب کت درآورد و آن را روشن کرد و بر لب زد و گفت:_بسیارخوب هرچی شما بخواهید، بفرمایید. یکی از آنان پوشه ای آبی رنگ که در دست داشت باز کرد و برگه ای از درون آن خارج کرد و بر روی میز عسلی قرار داد و سپس خودکاری از جیب کت خود خارج کرد و در کنار آن گذاشت. جک سیگار را میان انگشتان اشاره و وسط خود نگه داشت و خم شد و برگه را برداشت تا ابتدا نگاهی به آن بندازد. در همین حین یکی از آنان از روی کنجکاوی سوالی که در ذهنش بود مطرح کرد.
_شما واقعا خیّر خوبی هستید که بیش از ۲۰۰ کودک رو تحت پوشش گرفتید و ازشون حمایت می کنید، واقعا کارتون انسان دوستانه و شریفه و برام سواله که آیا این دختر رو نیز تحت حمایت خودتون می گیرید؟. با این سوال نگاهش از برگه برداشت و با چشمان سرد و جدی اش به او چشم دوخت. آن فرد ابتدا از ترس آنکه از سوال او عصبی شده است کمی دست و پایش را گم کرد و من من کنان دنبال یافتن علتی بود که سوءتفاهم را رد کند اما قبل آنکه جوابی بدهد جک جواب سوال او را داد. _تصمیمی در این باره نگرفته ام. سپس برگه را بر روی میز عسلی قرار داد و خودکار را برداشت و امضایی سریع کرد و برگه را همراه با خودکار تقدیم به آنان کرد.
_فردا صبح برای بردن دختر میتونید تشریف بیارید، امشب لازمه که اینجا بمونه تا آمادگی ای ذهنی براش فراهم کنم و جای ابهام و ترسی برایش نماند و به نحوی پیش زمینه ای برای ماندن او برایش ایجاد کنم. پس از اتمام کار، آنان را تا در بدرقه کرد و دوباره به سالن برگشت و بدن کسل اش را بر روی مبل رها کرد و دوباره سیگار بر لب زد. کمی کرواتش را شل کرد اما ناگهانی صدایی ضعیف توجهش را جلب کرد. با تعجب از جای خود بلند شد و صدا را دنبال کرد. پی برد که از پشت مبل سه نفره ای که رو به روی او قرار دارد می آید. به آرامی به سمت مبل رفت و به پشت آن سرک کشید. چشمش به دختربچه افتاد که درحالی که پاهایش را جمع کرده بود بی صدا درحال اشک ریختن و گ.ر.ی.ه است.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جک آدم بدی نیست✓
ولی خب کارشه دیگه..نمیتواند مهربان باشد
النا هم..زن دلسوزیه ولی چون میداند جک چطور آدمیه سعی نمیکند زیاد روی مغزش راه برود
😄شاید
وای چه قشنگ
ممنون قشنگم❣️
اصلا راضی نیستم 🥺😂
چرااا؟😯
رفت پرورشگاه
البته مهم اخرشه
بله درسته
اما خب اون بی سرپرسته بایدم بره
🙁💔
عالی بود
چه داستان باحالیه!
منتظر قسمت بعدی هستمممم💗💗💗
مرسی...اونم تا حد امکان زود میزارم
عالی بود