قسمت چهارم فصل دوم...
دختربچه درحال هل دادن او بود درحالی که با اشک هایش چهره اش محاصره شده بود و به او التماس می کرد که او را ترک نکند و آن خواب ابدی را مهمان چشمانش نکند. اما اگر می خواست نیز توان آن را نداشت. در نگاهش همچون فرشته ای نورانی و معصوم کوچکی جلوه می کرد. تلاش کرد چیزی بگوید و کمی او را تسکین خاطر دهد اما زبانش سنگین شده بود و مانند آنکه دچار ف.ل.ج خواب شده باشد نمی توانست چیزی بگوید یا صدایی از خود تولید کند و در نهایت خواب به چشمانش غلبه کرد. دختربچه او را به ب.غ.ل گرفت و با گر.ی.ه و ز.ا.ر.ی التماس کرد. _لطفا بابا ولم نکن، نمیخوام تورو مثل مامان از دست بدم؛ آرزو کرده بودم که تنهام نزاری، ولی چرا داری تنهام میزاری بابا؟. مامور پلیس به سختی او را از آن جسم سرد و بی روح و به خواب رفته جدا کرد و به کناری کشاند.
چه چیزی برای او می توانست دردناک تر از این باشد که تنها و عزیز ترین فرد زندگی اش را از دست بدهد؟ چه چیزی از این برای یک کودک وحشتناک تر می توانست باشد؟. اکنون به صورت ناگهانی و یک شبه دنیای رنگارنگ و خوب و خوش کودکانه اش به دنیایی سیاه و خاکستری تبدیل شده بود. به آرامی همراه با مامور از خانه خارج شد و از کنار آن جسم سرد که با خ.و.ن مزّین شده بود گذشت. ماموران دیگری درون حیاط درحال خارج کردن چیزی درون چاله ای بودند. هنگامی که چشم دوخت متوجه شد که همان ماسکی است که بر چهره پدر خود دیده بود.
. همان ماسک سفید رنگ، که رنگ آن اکنون دیگر مایل به رنگ خ.و.ن و خاک شده بود. آن عامل همان بدبختی ای بود که اکنون تجربه می کرد. به سمت ماشین پلیس که برده شد از ترس آنکه او را به مکانی بدتر و نامعلوم ببرند زیر دست مامور فرار کرد که به داخل خانه برگردد اما شخصی مچ دستش را به محکمی گرفت. وقتی که با خشم و اخم سرش برگرداند با یکی از طلبکاران پدرش مواجه شد؛ او جک بود و درحالی که با آن چشمان همیشه خشک و سردش به او چشم دوخته بود مانع او شده بود. اما اینبار گویا چیز دیگری در چشمانش بود؛ کمی حس ترحم و دلسوزی. به آرامی جلوی او زانو زد و رو در روی برای آرام کردن او لب به سخن باز کرد.
_میدونم ترسیدی لیلی، ولی میتونی به من اعتماد کنی؛ چون منم یه پسر همسن خودت دارم اسمش《ایانه》. میخوای ببرمت پیشش؟. عصبی دستش را از دست او خلاص کرد و گفت:_من بابامو میخوام، پلیس بابامو ک.ش.ته. جک کمی لب پایینش گاز گرفت و گفت: _متاسفم اما بابای تو... دیگه م.ر.د.ه، ولی تنها نیستی چون من به جای اون دیگه حواسم بهت هست. قبل از آنکه دوباره دختربچه چیزی بگوید صدای آمبولانس توجهش را جلب کرد. علاوه بر آن خبرنگاران برای گزارش جمع کردن آمده بودند. با دیدن جک و دختربچه فوری آنان را با فلش دوربین هایشان محاصره کردند و بی وقفه سوال می پرسیدند. _چه اتفاقی اینجا افتاده؟ آیا اینجا خانه همون ق.ا.ت.ل نقاب داره؟ _ این دختربچه کیه؟ دختر همون ق.ا.ت.ل.ه؟.
جک که متوجه شد باعث وحشت دختربچه شده اند، او را به آ.غ.و.ش گرفت و خواستار اجازه دادن برای رفتن شد و با خود به سمت ون مشکی اش برد. پس از آن دختربچه را بر روی زمین گذاشت و گفت:_نترس باشه؟ برو داخل بشین اونجا کسی نمیاد سراغت. دختربچه که هنوز گیج شوک وارد شده بود فقط اطاعت کرد و داخل ماشین نشست. پس از آنکه در بر روی او بسته شد به در تکیه داد و از شیشه دودی به بیرون چشم دوخت. به آنکه چگونه زندگی اش از هم پاشیده بود و تنها کاری که می توانست انجام دهد، تماشا کردن بود. تماشا کردن نابودی و م.ر.گ؛ برباد رفتن آن زندگی ساده و خوش؛ از دست دادن خانه و تکیه گاهش؛ آرزوها و امیدهای کودکانه اش؛ او اکنون همه چیز خود را از دست داده بود، به معنای واقعی آن.
درمیان تمام چیزهایی که شاهدش بود بدترین چیزی که می توانست ببیند نگاهش را به خود معطوف کرد. برانکاردی که بر روی آن پارچه ای سفید کشیده شده بود و در زیر آن باارزش ترین دارایی اش به خواب رفته بود. با حسرت و غمی به عمق اقیانوس آن را تماشا می کرد که چگونه او را سوار بر آمبولانس می کنند و راهشان قرار است برای ابد جدا شود. به صورت اتفاقی چشمش به جک افتاد که در گوشه ای کمی دورتر از ماشین درحال صحبت با تلفن است. نمی توانست صدای او را بشنود ولی لبخند او را می توانست ببیند. نمی دانست چه کسی در پشت تلفن باعث نقش بستن آن لبخند بر روی لبانش شده است. اما حسی درونی به او الهام می شد که فقط باید از او فرار کند و خود را از خطری ناشناخته نجات دهد. اما او فقط یک کودک ۶ ساله بود، ترسان و تنها. علت این دلشوره و هشداری که به او الهام می شد را نمی دانست؛ اما تنها کاری که توان انجام آن را داشت این بود که به این مرد اعتماد کند.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
با اجازه سازنده :
سلام دوستان چطورین😉
میشه🥺
لطفا از پست 🙃
[میم بلک پینکp⁴] 🤍
حمایت کنین 🫶🏻
مرسیییی💐ادمین جانمپین پلیز🥹
میخام برا اولین بار بره پربازدید ها❤️
فرصت
پنج
ج چ:۳۶۸۹۷۵۳۲۱۳۵۸۹۰۰۰۰۶۴۳۲
عالی بوددد💖💖
پنج😍
❤️